Showing posts with label شکلات تلخ. Show all posts
Showing posts with label شکلات تلخ. Show all posts

Sunday, December 20, 2009

چهار

اینکه چقدر کوچیک بودم رو یادم نیست.اینقدر یادمه که قدم به کمر مامان بزرگ هم نمیرسید. با یک دستش دست منو گرفته بود و با یه دست دیگش یه ملاقه با دسته خیلی دراز...هی اصرار میکردم ملاقه رو بده به من...راضی نمیشد..بلندی دسته ملاقه شاید دو برابر قد من بود. خاله زهرا آش شله قلمکار نذر داشت. رسیدیم خونه خاله.خاله ریزه میزه بود و احتمالن از من اونروزا لاغرتر! مامان بزرگ منو نشوند کنار دستش و من هی از بشقابی که چادر مامان بزرگ نصفشو پوشونده بود حلوا میخوردم! خاله میگفت برای سیمین آش نذر کرده..اول برای پیدا شدنش ، بعد برای شوهر کردنش ، حالا هم برای اینکه شوهرش کمتر زندگی رو به کامش زهر کنه.

شوهر اول خاله آدم عوضی بوده. یه روزم خاله دلشو میزنه و طلاقش میده و سیمین رو ازش میگیره و میره! خاله استطاعت مالی نداشته که بچه رو نگه داره. بعد چند سال که دوباره شوهر میکنه میره سراغ سیمین که شوهر اول میگه همون سالها بچه رو گذاشته پرورشگاه.

خاله در به در دنبال سیمین میگرده و بعد چند سال یه سیمین پیدا میکنه بی شباهت به خودش و شوهر اولش...ولی خاله میپذیره که این بچه خودشه.

سیمین زشت و بد هیکل بود. 10-12 سال تو پرورشگاه زندگی کرده بود و همینها کافی بود که هیچ خواستگاری نداشته باشه. ولی بالاخره سیمین هم شوهر کرد.شوهر سیمین قد بلند و هیکلی و به شدت دهاتی و شکاک بود.
این دفعه با مامان و مامان بزرگ وخاله رفتیم خونه سیمین. تو خونه روسری سرش بود.از شدت گریه یا کتک مفصلی که خورده بودند چشمها و صورت خودش و بچه هاش سرخ سرخ بود. یواشکی زدم به مامان و پرسیدم اینا چرا لباساشونو تو خونه پهن کردند؟ سیمین با زجه گفت این بچه هم از زندگی من وا مونده!!! قرار شد مامان بزرگ با شوهره حرف بزنه!
دیگه نه خاله رو دیدم نه سیمین رو! ولی هنوز با شنیدن کلمه نذری یاد اون ملاقه دسته درازمیفتم وهر شوهر شکاکی منو یاد صورت ورم کرده سیمین و بچه هاش میندازه!

Saturday, November 7, 2009

طبقه بندی بی خیالی

به قول سرکار مادر شوهر :"من نمیفهمم (یعنی اون نمیفهمه) تو (یعنی من) با این روحیه ات برای چی میری این جور جاها!!! "حالا یعنی چی؟ حال و حوصله نداشتم بپرم وسط تجزیه تحلیلش که اونم دلش با مردمه ولی حس میکنه چی و چی و چی (اینجاها فقط لب زدنش رو میدیدم و چیزی نمیشنیدم) و بعد باز نصیحت همیشگی که دیانا کوچیکه و فلانه و....ای بابا....سرم داشت از بی خوابی دو شبه میترکید. چهارشنبه شب کلن در کابوس گذشت و پنج شنبه شب به لطف صدای سرفه دیانا از شر کابوس رها میشدم!

کسانی که در همراه مردم معترض نمیشوند اینان:
1. دسته محافظه کارها: یعنی اونایی که میخوان وضع موجود حفظ بشه. نه اینکه از اوضاع راضی باشند، بلکه از تغییر میترسند. این گروه معتقدند که هیچ بدی نرفته جاش خوب بیاد .
2. دسته ترسوها: خوب محافظه کار همیشه ترسو نیست! و برعکس! ترسو میخواد اوضاع عوض بشه ولی نگرانه کتک بخوره ، میترسه زندانی بشه ، از اینکه کارش رو از دست بده چون تو تظاهرات بوده میترسه. میترسه فردا روزی عکسش در حال شعار دادن رو تو پروندش ببینه!
3. دسته خود جدا بینها: یک عده هستند که علی رغم اینکه از وضعیت موجود شاکی اند ولی همیشه خودشونو اون بالاها میبینند. این عده کلن خودشون رو یک فرا ایرانی فرا فرهیخته فرا متمدن فرا روشنفکر میدونند.اینها همیشه ایرادهای کار رو میبینند و فکر میکنند بقیه (دوراز جون شما)خرند و نمیفهمند و دچار احساسات شده اند و مورد سوء استفاده اند و راهش این نیست و وقتی هم ازشون بپرسید پس راهش چیه یک سری دری وری و راه حلهای علمی تخیلی تحویلت میدن...
4. دسته بی تفاوتها: این عده راحت میگن به ماچه! ما یه لقمه نونی در بیاریم ، به بچه هامون برسیم ، مدرکمونو بگیریم ، قسطامونو بدیم ، به ما چه کی کیو کشته...کی زندانی شده..ما که رای ندادیم ، شما برید ببینیند رایتون کجاست!!!
5. دسته نامطلعین: اینا هم اونایی اند که دسترسی به اطلاعات درست درمون ندارند. فکر کنید نه ماهواره داشته باشین نه دسترسی به اینترنت نه با کسی رفت و آمد آنچنانی داشته باشین...خوب.حرجی نیست!
6. دسته درگیرها: از 5 صبح تا 12 شب سه شیفت کار کردن تمام وقت و نیمه وقت و ربع وقت کلن مخ آدمو تعطیل میکنه چه برسه به این کارا...
7. دسته نون به نرخ روزهای حزب باد مزخرف عوضی .......

به اینجا که رسیدم دیدم دارم بلند بلند فکر میکنم ، مردم رو به این چند دسته تقسیم کردم و توضیح دادم و فتوا صادر فرمودم و نشستم کنار! حضار با دهانهای نیمه باز و چشمهای گرد شده بهم نگاه میکردند و فی الوقع گمونم هرکدوم خودشونو تو یک دسته شایدم چند دسته قرارداده بودند! بعد در صدد دفاع براومدند و بعد یکیشون خیلی بی رودرواسی گفت :"تو خودت (منو میگفت) هم ترسویی، هم محافظه کار ،هم درگیر، هم خود جدا بین(رو این حسابی تاکید کرد) هم...".بعد همون جمع کمتر از پونزده نفری دو دسته شدند و یک دسته موافق یک دسته مخالف بعد افتادند به جون هم به داد و بیداد روشنفکرانه با لبخندهای زیرکانه وسرتکان دادن وفحش دادن با حفظ احترام و یاد آوری سی سال پیش و پزهای الکی و گاهی واقعی و در نهایت شام حاضر شد و همگی به خوبی و خوشی رفتند سر میز!!! و من موندم با سر دردناک و بچه سرفه کن و بن بست فکری و چشمهای خواب زده! و هفته ای که در پیش بود!

Tuesday, November 3, 2009

غمهامان سنگین است ، دلهامان خونین است ، از سر تا پامان خون میبارد

واقعن نمیدونم شاید روزهای اول برای این بود که خشمگین بودیم از بی احترامی و ناجوانمردی که در حقمون شده بود ، از چیزی که کاشته بودیم جاش چیز دیگه در اومده بود! از ظلم سی ساله ای که بهمون شده بود و الان به نقطه جوش رسیده بودیم یا نه شاید میخواستیم صدامون رو به همه دنیا برسونیم! صدامونو شنیدن ، تصاویر کتک خوردن و حتی کشته شدنمون رو دیدند! تقریبن 5 ماه میگذره! آیا کسی کاری برای ما انجام داد؟ هدف خوبی بود و به دنیا نشون دادیم مردم ایران دولت ایران نیست! ولی خوب اینو نشون دادیم تموم شد! الان برای چی جونمو رو میذاریم کف دستمون میریم تو خیابون داد میزنیم؟

بغضی در گلوی ماست که یا باید عامل ایجاد بغض برطرف بشه تا بغض از بین بره، یا در ساده ترین حالت : گریه کنیم که حداقل خفه نشیم!
در واقع ما در تظاهرات شرکت میکنیم تا گریه کنیم! که جنبش رو زنده نگه داریم! که به هم بگیم هنوز با هم هستیم. که نشون بدیم هنوز به شرایط موجود عادت نکردیم! و نشون بدیم که خسته نشدیم!
راستش منکه امیدی به تغییر حداقل در سالهای اخیر ندارم!

پ.ن :میدونید توی تجمعات این روزها چیزی که واقعن ملموس بود برام پراکنده شدن بعد از تجمعه! میدونید به نظر من برای یک برنامه رسمی باید ساعت شروع و پایان مشخص باشه! زیاد موندن تو خیابون منجر به پراکنده شدن و در نتیجه درگیری میشه...ای بابا...به نظر من ساعت پایان تجمعات و هرچی باید مشخص باشه تا احتمال درگیری و دستگیری و از این قبیل چیزها کم بشه! منکه با برنامه تحصن فردا کاملن مخالفم! و به شما هم توصیه میکنم(البته با قلبی آرام و ضمیری مطمئن!) که اینکار رو نکنید...البته اگه از اون دسته آدمهای شجاع بی کله اید دیگه خود دانید.

Saturday, October 31, 2009

هول

این روزها از جلو لباس فروشیهای با ویترین لباسهای پاییزه و زمستونی رد میشم و فکر میکنم کسانی که با آرامش تو مغازه هستند و خرید میکنند چقدر خوش به حالشونه!

Monday, October 12, 2009

....این زندگی

زندگی مثل یک مسابقه دو شده!داریم با نهایت توان میدویم تا نه شاید از بقیه جلو بزنیم که از بقیه عقب نمونیم! حتی اگر عقب نموندنمون به قیمت اعصاب و روانمون تموم بشه و اگه برنده شدنمون منجر به آرامش و افتخارمون نشه!

Wednesday, September 16, 2009

شاید جمعه ی خونینی دیگر

کسانی که در راهپیمایی این جمعه شرکت میکنند ماییم...من و تو...دختر و پسر خانواده هایی که هستیشون رو برای به ثمر رسیدنمون گذاشتند... همسر کسانی که چشم امید به آیندشون ماییم ...و شاید مادران و پدران کودکانی که تکیه گاهشون جز ما کسی نیست...دوستان عزیزی برای هم فکرانمون و همکارهای خوبی برای جاهایی که مورد همکاری ما هستند...چه حیفه که هر کدوم از ما دچار سرنوشت عزیزان از دست رفته بشیم...چه چشمهایی نگران ماست برای اعتراض به حقوق پایمال شدمون چه راه پر هراسی داریم...

برادر...ای برادر...گر که میخوانی مرا بنشین ...برادر وار...

تفنگت را زمین بگذار....تفنگت را زمین بگذار...

Saturday, August 29, 2009

شهر قصه

خرس: سلام عليكم آبجي خانوم .بفرمائيد .حال شما چطوره ؟
خاله: سلام و درد پدرم .خاك به گورم … خاك به سرم .چه حرفا ؟چلاق بشي ايشااله !نزاکتم خوب چيزيه نه واله!
خرس: آبجي خانوم ببخشيد اگر جسارتي شد .بنده فقط عرض ادب نمودم .
خاله: خوب آخه خرس گنده ،آبجي خانوم نشد اسم !
خرس: پس چي بگم سيا چشم ؟
خاله: چه پر رو !
خرس: سفيدرو … سيه مو ؟
همه: سفيد بخت … سيه دل !
خاله; يه اسم خوب و خوشگل .يه اسم بگو که اسم باشه .جادو کنه طلسم باشه .به رنگ گندميم بياد .به چشم بادوميم بياد.بهار بشه نسيم بياد .
خرس: نگونگو دلم رفت !اين دل غافلم رفت !
خاله: نيگام بكن چه ماهم .با چشماي سياهم .دهن دارم …
ديگران …: يه غنچه !
خاله: ابرو دارم …
ديگران …: کمونچه !
خاله: قدم ببين …
ديگران …: بلنده !
خاله: گيسم ببين …
ديگران: … کمنده !
خرس: توکه منو شيدا کردي .خوبه منو پيدا کردي .تو که منو رسوا کردي .قفل دلم واکردي .

...

..."شهر قصه" حکایت دردناک آدمی است که نادانی ها ، خرافات ، عادتها ، سنتها و نظامهای تحمیل شده ، زندگی اش را محدود کرده اند... (بیژن مفید)

و از اون جالبتر اینه که آدم در شهر قصه ، به شهر قصه گوش بده!

Wednesday, August 26, 2009

بشر بودن یا نبودن

در آشفته بازار این روزها چیزی که بیشتر از همه حرص منو در میاره "حقوق بشر"ه . این روزا که تو یه کشوری مردم رو میکشن و بعد بیست سی روز جنازه "یخ زده"شونو تحویل میدن و تهدید میکنند که اگه شیون و گریه کنید به همون سرنوشت یخ زده"گی دچار میشین. وقتی متفکرین و تئورسین ها رو با پیش بینی ارتکاب به جرم دو ماه دو ماه میندازن تو انفرادی و با اعمال انواع شکنجه های روحی و روانی ازشون اعترافات به نفع خود میگیرند. وقتی تو تجمعات سکوت که حتی یک نفر صداش درنمیاد مستقیم به قلب و مغز مردم شکلیک میکنند. وقتی چهل نفر چهل نفر بی نام و نشان جسد انسانها رو خاک میکنند. وقتی هزار کار دیگه میکنند که حتی تصورش آدم رو دچار کابوس و روانپریشی میکنه. تو یاد "سازمان بین المللی حقوق بشر" می افتی و حالت از تمام دنیا به هم میخوره. آیا به این میگن عدم دخالت در مسائل داخلی یک کشور؟!!

در این رابطه "تاریخ تفتیش عقاید " رو میتونید بخونید ، البته نخوندید هم نخوندید! میتونید خودتون حوادث این روزها رو یادداشت کنید نسل اندر نسل منتقلش کنید تا چند صد سال دیگه ، با همین عنوان ، نوادگانتون منتشرش کنند و پولی به جیب بزنند و فاتحه ای نثار روحتون کنند.

ما تازه رسیدیم به قرون وسطی!

Sunday, April 19, 2009

کاش هرگز آشنایی ها نبود

من امروز فقط نشستم و فکر کردم که چقدر دنیا کوچیکه.
فقط فکر کردم که واقعن جهنم و بهشت در این دنیا هم هست!
یعنی قطعن تو آدمهایی که الان فکر میکنی ترکشون کردی و غیر ممکنه ببینیشون...یعنی چرت فکر کردی...
یعنی امیدوارم آدم بتونه طوری باشه که بعد شونصد سال وقتی یکی رو دید پیشش خجالت نکشه و مجبور نباشه بابت اون موقعها ازش عذر بخواد!
یا اینکه اون آدمهای شونصد سال پیش وقتی دیدنش از دستش در برند یا خودشون رو بزنند به نمیشناسمت!

Sunday, February 22, 2009

جنون ادواری

میدونید گاهی میشه که آدم میفته به جون خودش. یعنی خودش نمیدونه چشه ولی مرتب نق میزنه. مدام یه پتک تو مخش میکوبه که اینطوری خوب نیست. یه جور دیگه بهتره. حالا هی میخوای به روی خودت نیاری. هی سرت رو گرم میکنی به یه چیز دیگه. ولی خوب نمیشه دیگه داره میکوبه. بدیش اینه که واقعن کاریش نمیشه کرد. بدتر از اون اینه که به خودت میگی نکنه اینا همشون "نشانه" است؟ نکنه "حس ششمه" که داره بهم هشدار میده. ماشالا در چند سال اخیر هم اونقدر حس بی اعتمادی به دیگران درت روز به روز تقویت شده که عینک بدبینی رو به چشمت نزدیک تر میکنی و هر حرکت متداولی رو به عنوان یک سر نخ به حساب میاری. البته خوشبختانه این حس نسبت به کلیه اطرافیانت وجود داره و همش در مورد یک نفر نیست که بهش فشار بیاد. همینطوری مداااام همه رو میجوری. این رفت اون اومد این خورد اون نخورد اون یکی اینو گفت.... البته بعضیاش هم زیاد بی ربط نیستا: مثلن به دوست صمیمیتون اس ام اس میزنید فردا بیا بریم استخر. جواب میده نمیشه چون دارم امشب میرم خاااارج!!!! یا مثلن میرید تو فیس بوک میبینید جناب بانی خان شما رو اد نکرده!!!! یا مامانتون وسط این سیاه زمستون نانا رو دو در کرده رفته مسافرت!!!! یا رئیس شما رو جای خودش میفرسته بازدید بعد میخواد گزارشش رو خودتون تایپ کنید!!!!! حالا شما هم که دچار اون حس به جون خود افتادن شدید..... فکر میکنید : یعنی چی؟چرا از من خداحافظی نکر؟چرا هفته قبل که دیدمش نگفت بهم؟ نکنه ایدز گرفته داره میره برای درمان .نکنه کلن داره دو در میکنه و بر نمیگرده... این بانی چرا منو اد نکرده؟ یهنی برای من ارزش قائل نیست؟ یعنی چرا..و...و...یادش بوده منو نه؟ یعنی تو ادرس بوکش علامت تیک میل منو حذف کرده؟آخه چرا؟.... نکنه مامان دیگه نمیخواد نانا رو نگه داره.؟ نکنه چیزی شده بهش برخورده؟ نکنه..نکنه...این رئیس میخواد منو نابود کنه؟ فکر میکنه من تایپیستشم؟ فکر میکنه من احمقم کارای اونو انجام بدم؟ خر گیر آورده؟ ....خلاصه که بد دردیه!!
پ.ن:
1. پیشنهادات پست قبل در دست بررسی است!
2.عنوان پستها به هم ربط نداره!!:)

Wednesday, January 21, 2009

پشت چراغ قرمز

نانا تو صندلیش نشسته و من طبق معمول بعد دو سال هنوز استرس دارم که نکنه یهو گریه کنه ! داره اواز میخونه وکه یهو میگه : اوووو....نی نی رو...گوی(گل)..گوی...گوی بده..نانا گوی بده(به دیانا گل بده)...میبینم یه دختر بچه شش هفت ساله با لباس مدرسه صورتشو چسبونده به شیشه عقب ماشین و داره میخنده و برای نانا شکلک در میاره. تو دستش چند تا دسته نرگسه!

از ترس جیغ میکشم. من که ترمز کرده بودم چطوری زدم به این؟ یک هیبت عجیب غریب سیاه رو شیشه جلو پهن شده! خودمو جمع و جور میکنم . بله خودشو پهن کرده رو شیشه که مثلن شیشه رو پاک کنه. به صورتش که دقیق بشی میبینی بیشتر از سی سال نداره. قصدش فقط اجرای نمایش بود. شیشه کماکان کثیفه و تمیز کردنش حداقل ده دقیقه ای طول میکشه. زل میزنه بهم و میخنده و دندونهای سیاهش رو نمایش میده. میگه خوب تمیز شد نه؟

کلافه شدم. مدام رو صندلیم وول میزنم. یک ساعت و ده دقیقس تو ترافیکم. لاغر و رنگ پریدست. روسریش رو تا حد ممکن جلو کشیده و روپوش رنگ و رو رفته ای تنشه با یک ساک مانند تو یه دستش و یک سری دستمال آشپزخونه تو اون یکی دستش. لبخند زورکیش منو یاد خودم تو جلسه وقتی افاضات رئیس رو میشنوم میندازه. همچین رفتم تو نخش که جلوتر میاد :دخترم هم سن و سال توه. دانشجوه(که اگه هم سن منه احتمالن دانشجوی فوق دکتراست !). اگه دوست داری یه دونه از این دستمالا بخر. به دردت میخوره!

کلاههای بافتنی نقاب دار سرشونه. لای ماشینها دنبال هم میدوند و سر و صدا میکنند. یکی یک بسته فال حافظ تو دستشونه. اونقدر گرم بازیند که چراغ سبز شده و اینا هنوز وسط ماشینها دنبال هم میدوند.

قد کوتاه و تپل مپله. صورت پر از اخمش رو سیاه کرده و سرتا پا قرمز پوشیده و میزنه و میرقصه. به زور از لای ماشینهایی که با حداقل فاصله از هم ایستادند خودش رو رد میکنه و میاد کنار پنجره. شروع میکنه به دنبل دیمبو و شعر خوندن و قر دادن. خانم بخند ببین...ببین...(بیشتر قر میده) بخند دیگه...(نمیدونم به چی باید بخندم!)

چادر سیاهش رو پشت گردنش گره زده.یک" احتمالن" بچه بسته به کمرش(نمیدونم یک توده پارچس که یک کلاه هم سرشه وکوچکترین حرکتی نمیکنه) جلوی دهنش رو پوشونده و خطهای عمیق دور چشم و ابروهای یک درمیون سفیدش میگه که این" احتمالن" بچه نباید مال خودش باشه. یک کاسه طلایی دستشه که وسطش یک دست در حال بای بای کردنه. جلو میاد و یک چیزایی میگه که اصلن از پشت اون پارچه که به دهنش بسته نمیشه فهمید چی میگه. سر انگشتهای دستش حنایی رنگه!

یک زن جوون لاغر که فقط دماغش از لای چادرش بیرون زده و یک مرد جوون لاغرتر که عینک سیاه زده و شال سبز دور گردنشه.اونقدر دم پنجره ماشین جلویی معطل میشن که نمیتونن بیان شرح حالشون رو برای من تعریف کنند. احتمالن تازه کارند.

یک مرد جوون قد کوتاه. صورت آفتاب خورده . کت برق افتاده سرمه ای. صورت آفتاب سوخته. شلوار کوتاه.کفش مردونه پاره ولی واکس خورده! یک ویولن دستشه و حین راه رفتن و خندیدن به جماعت داخل ماشینها داره سلطان قلبها رو مینوازه! و سعی داره هرچه سریعتر خودش رو به راننده لکسوز سمت راست ما که داره بهش اشاره میکنه برسونه!
---------------------

یعنی اگه بخوام همه ی مواردی که میبینیم تو شهر رو بنویسم خیلی طولانی میشه. شما معمولن چکار میکنید؟ میخرید؟ باهاشون حرف میزنید تا چراغ سبز بشه بعد گاز میدید میرید؟ خودتونو میزنید به کری و کوری؟ فوری در ماشین رو قفل میکنید و با دست اشاره میکنید که نه نه نمیخواید؟ داد و بیداد میکنید که آی ...شیشه رو تازه تمیز کرده بودم دستمال کثیفتو بهش نکش؟ پول میدید بدون اینکه چیزی بخرید؟ میگید برو بابا معتاد مسخره من پولمو به تو نمیدم؟ پیشنهادات مخوف میدید؟ چه میکنید؟

Monday, January 19, 2009

کابوس بیستم تیر

دخترم نرو جلو . میگیرنتون.

پررو تر از این حرفا بودم. سر فلکه نرسیده بودم که بچه ها رودر حال فرار دیدم گارد ضد شورش دنبالشون بود. با کلاه و جلیقه و باطوم. نمیدونم یعنی یک جوون بی سلاح اینقدر میتونه خطرناک باشه؟ خودم رو به دیوار چسبوندم ولی نتونستم تعادلم رو حفظ کنم.چشمم به حمید بود که گرفتنش و زندنش و پیرهنش رو پاره کردند و در عرض کمتر از نیم دقیقه خون از سر و تنش میریخت و شلوارش جرواجر شده بود و خودش رو زمین پهن شده بود و یکی موهای کلشو چنگ زده بود و رو زمین میکشیدش. اون طرف یه حمید دیگه. اونور تر یکی دیگه ...یکی دیگه...

سکوت بود و فقط صدای جیغ ممتد یک نفر تو گوشم بود. خودم!

یادم نیست کی و کی و چطوری منو جمع کرد برد تو دانشگاه.

Monday, January 5, 2009

خین و خین ریزی

میدونید یه روزهایی وجود داره که توش تو دوست داری اون بالا ها باشی.یعنی مثلن رئیست رو آدم حساب نمیکنی(البته به روش نمیاری همینطوری تو دلت آدم حسابش نمیکنی) یا مثلن فلان دوستت که رفته زیر تریلی هجده چرخ و فقط حافظش داره ثبت میکنه که میاد دیدنش ،خودش و ماجراش رو کلهم فراموش میکنی. یا بازم مثلن چه میدونم ساعت نه جلسه داری ساعت نه و ده دقیقه هنوز پشت فرمون داری آواز میخونی. خلاصه این از نشانه های روزیه که داری تو آسمونا سیر میکنی. در چنین روزی وقتی ساعت سه کارو دودر کردی و رفتی خونه تصمیم میگیری بلوط بخوری هنوز لباسات(منظورم انواع و اقسام روپوش و شلوار و جوراب و کفش و مغنعه و یه لنگه دستکش و غیره است) تنته که میری یک چاقو میاری وبه شکل ناجوانمردانه حمله میکنی به بلوط در اولین ضربه بلوط جاخالی میده و چاقو یک راست میخوره تو قلب انگشت وسطت. به شکل احمقانه ای به مدت نیم دقیقه بی حرکت زل میزنی به انگشتت و صحنه اتفاق افتاده رو به صورت اسلوموشن نود بار تو ذهنت تکرار میکنی تا بالاخره میفهمی تمام لباسهای ذکر شده غرق خون شده و تو مثل یک جانی بالفطره با چاقو بالای سر انگشت خونفشانت ایستادی. از رو نمیری خوب کی مقصر بوده؟ بلوط نامرد که جاخالی داده. یه دستمال میپیچی به انگشت خونفشان و میری قیچی میاری و حسابی بلوط رو خفت میکنی و دل و جگرش رو در میاری! دستماله خیس شده محل نمیذاری. باز گند به لباست کشیده میشه. حالا خون دماغ هم اضافه شده. ولی اینها هیچکدوم تو رو از اون بالا نمیکشه پایین که هیچ به بلوط خوردن هم ادامه میدی. تازه میفهمی انگشت درد هم داره. محل نمیذاری یه بسته بندی سر هم بندیش میکنی و راه میفتی به سمت دوساعت در هفته برای خودت. تصمیم داری صرفه جویی کنی و با تاکسی بری . به در نرسیدی که میبینی بسته بندی خیس شده از خون تلپ افتاد رو زمین ! چسبش وا رفته! باز بر میگردی. باز می افته. مجبوری بگیری بشینی و یه خاک اساسی به سرت کنی. تا فرایند ذکر شده محقق بشه وقت گذشته و صرفه جویی بی صرفه جویی. اوضاع انگشت بهتر شده. میری مینشینی ولی با اولین تماس انگشت با دسته پانسمانت قرمز و قرمز تر میشه. باز از رو نمیری دو ساعت ادامه میدی. شب تا صبح از درد انگشت مسخره به خودت میپیچی. صبح میری صورتتو بشوری میبنی کف دستشویی پره خون شده!!!!!!

صبح نشسته بودم داشتم به انگشت کلاه به سرم نگاه میکردم. دیدم بعضی وقتا همچین دندون به جگر میذارم که بعد از ختم ماجرا خودم متحیر میمونم که این من بودم؟ هنوز از دست گل بلوط ناجوانمرد داره خون میچکه. و هنوز از دست گلهایی که بقیه به آب دادند و من دندون به جگر گذاشتم ایضن!

پ.ن:میدونید آدم صبح میاد این صفحه رو باز میکنه بعد هوس میکنه یه چیزی بنویسه. بعد دلش میخواد این چیزا رو بنویسه بعد که نوشت میگه که چی؟ چرا باید بقیه از زخمهای خون چکان من خبر داشته باشند؟ بذار همه به قول یکی از دوستان فکر کنند تو"خیلی توپ و شاد و موفق و بی خیالی" ! ولی خوب من نبودم دستم بود. باور کنید انگشت خون چکانم بود!اگه سر پست به تهش نمیچسبه شرمنده! باز هم تقصیر همون بود!

پ.ن: وقتی قراره خودت باشی حتی دو ساعت در هفته. خوب دیگه خودتی. ممکن تو اون دوساعت حوصله نداشته باشی نه حرف بزنی نه بخندی. ممکنه عین دو ساعت رو زل بزنی به صفحه ی کتابت و حتی سرت رو نچرخونی. ممکنه اونقدر حرف نزنی که معلمت یه خورده سبیلاشو بجوه و بعد بگه یه چیزی بگو ببینم داری میفهمی چی بهت میگم یا نه! و تو همچین افتاده باشی رو دنده ی قوز که به به جای جواب دادن لبخند بزنی!

پ.ن: صبح در حین رانندگی با انگشت خون چکان فکر میکردم فردا روزی که نانا بزرگ شد از من پرسید عاشورا کی بوده جریانش چی بوده امام حسین چی شده. من. به عنوان یک مادر فرهیخته! باید چی جوابشو بدم؟ یعنی چی بگم که نه سیخ بسوزه نه کباب. یعنی خدایی چی بگم که هم دل خودم راضی باشه هم عقلم هم احساسم هم بچه رو دچار دوگانگی خانه و اجتماع نکرده باشم و هم...خدایی تا حالا بهش فکر کردین؟

Saturday, January 3, 2009

زنان خسته

صبح علی الطلوع بچه ی خواب رو بغل میکنه و با تاکسی و اتوبوس خودشو رو از اون سر شهر میرسونه تو آلودگی و کثافت این ور شهر. بچه رو میذاره مهد در شرکت. تا ساعت شش سر کاره و گاهی بیشتر. اگه بیشتر بمونه باید بره بچه رو از مهد بیاره سر کار و گریه بچه و غر غر همکارها رو تحمل بکنه. بعد باز باید بغلش کنه و بره خوه. سر راه خرید کنه. بره خونه بپزه. بشوره. اتو کنه بسابه. به بچه برسه تا بخوابه.
شوهرش یک ساعت دیرتر از اون کارش شروع میشه. بچه رو مهد نمیاره چون دیرش میشه!(نمیدونم چرا این خانم که یک ساعت زودتر میاد سرکار دیرش نمیشه ولی شوهرش نمیتونه نیم ساعت زودتر بیدار بشه) زودتر نمیتونه بیاد بچه رو از مهد بگیره چون نمیدونه تو خونه باید با بچه چکار کنه و تجربه نشون داده که هربار بچه با باباش تنها بوده یه بلایی سرش اومده. تو کارهای خونه کمک نمیکنه چون هرکسی رو برای کاری آفریده اند. خرید نمیکنه چون بلد نیست و همه گند و خرابای بازار رو جمع میکنه میاره.
(خانم و آقای دیپلمه. سی و یکی دو ساله)

شوهرش صبحها اون رو میذاره سرکار بچه رو هم میبره خونه مامان خانمه که آرتروز شدید گردن و کمر داره. عصر میره خونه مامانش تا شوهر بیاد دنبالش. سر راه با هم خرید میرند. میاد خونه میشوره میپذه اتو میکنه میسابه بچه رو نگه میداره.مهمون داری هم میکنه.
شوهر دانشجوی دکتراست یک روز در هفته درس میده و کلاسهاش هم تموم شده و رو تزش کار میکنه. عملن شش روز هفته تو خونه بیکاره. بچه رو نگه نمیداره چون درس داره! تنها خرید نمیره چون درس داره. هیچ کاری تو خونه نمیکنه چون درس داره.
(خانم مدیر آقای استاد دانشگاه.سی و چها رپنج ساله)

ده ساعت در روز کار میکنند. وقتی میان خونه زن باید بپذه بشوره بسابه جمع کنه. مرد یا مینشینه یا میخوابه! چون سرکار بوده و خسته است. یک جا کار میکنند.هربار بهش زنگ میزنم یا تو سبزی فروشی و میوه فروشه و قصابیه یا داره اینایی که خریده رو میشوره و میپذه و ... (خانم و آقای مدیر سی و سه چهار ساله)

درسته. زن خوبه فعالیت خارج از خونه داشته باشه. کار کنه . در اجتماع باشه. درامد داشته باشه.و... یک دست صدا نداره. ولی چرا موقع شستن و پختن و کار خونه کردن یک دست صدا داره؟ چرا زنی که کار بیرون میکنه باید علاوه بر اون کارای خونه و زندگی و شوهر داری و مهمون داری و بچه داری رو هم مثل بقیه انجام بده و اگر شوهرش همکاری میکنه کمک کرده و وظیفاش نبوده ولی همین زن وقتی میخوان چه میدونم ماشین بخرند باید بیاد همه پس اندازش رو بده و اگر چیزی به اسم اون خریده شد شانس داشته و شوهرش مرد خوبی بوده؟ واگر نه حق اعتراض نداره. خوب مرده!
--------------------
پ.ن سگی:
من فردا ممیزی دو تا استاندارد مزخرف دارم. الان جای اینکه گزارش مانور خیالیمو بنویسم دارم پست مینویسم. چون دلم میخواد اصلن کی گفته من باید گزارش مانور بنویسم؟ مگه من مسئولشم؟ من خسته ام از وقتی این پست مزخرف رو هم گذاشتم خسته تر شدم. یعنی میدونید تو یه برزخم. میگم بالاخره من مثل این دوستای بالاییمم یا نه اگه آره که خوب خاک تو سرم اگرم که نه که پس چرا من اینقدر خسته ام؟ آقا به من چه . نه ماهه دارم میگم به من چه. الان هفته آخری عین سگ کار کردم و عین سگ پاچه همه رو گرفتم . و هفته دیگه باز هم عین سگ پشیمون میشم. چون باز مدیرعامل برای رئیس پنجاه روز پاداش مینویسه بعدش زنگ میزنه منو میخواد دفترش لباشو سه متر از هم کش میاره میگه مرسی بابت همه چیز. یعنی به من میاد باد هوا بخورم؟ یا بهم میاد عارف روحانی باشم و در راه رضای خدا کار بکنم؟ یا به من میاد آره این آخری انگار بیشتر از همه بهم میاد. همونه.تابلوام نه؟

Monday, June 23, 2008

زنانه

1. فهمیده ام "مرد" بودن یک " زن" کار ابلهانه ای بیش نیست. که تو به عنوان یک زن بدبختیهای یک مرد را تحمل میکنی و در نهایت نتیجه ای که یک مرد از تحمل بدبختیهایش بدست می آورد ، بدست نمی آوری.

2. میخواهم قبول کنم که یک "زن" یک" زن" است و فرقی نمیکند که شوهر کرده است یا بچه دارد. به زندگی اش علاقه مند است یا هرچه. او یک "زن" است و باید به چشم یک "زن" به او نگریست. باید هر روز به رنگ و مدل لباس و مو و آرایش او دقت کرد. باید توجه کرد که چاق شده است یا لاغر. باید درباره ی تن صدایش ساعتها بحث کرد.باید لبخندش را به خود گرفت و رفتار محبت آمیزش را "نخ دادن" تصور کرد. که اگر نمیخواهد در جامعه حضور پیدا نکند ، که اگر نمیخواهد لبخند نزند، که اگر نمیخواهد مثل یک انسان با انسان دیگری رفتار نکند که مثل یک "زن" در مقابل یک "مرد" رفتار کند. که اگر خندید یعنی "جلف" است و اگر تو را چون انسانی پذیرفت ، ارتباط کلامی با تو برقرار کرد، هراز گاهی شوخی چاشنی صحبتش کرد، و حرفت را "متلک" نپنداشت و با حرفی پاسخش گفت، اگر گاهی سراغی از تو گرفت که چرا نیامدی یا چه شده که غمگینی، یعنی که تو موجود خاصی برایش هستی. یعنی که حفره ی خالی در قلب یا مغز او را تو پر میکنی. یعنی که آنچه دارد برایش کافی نیست و تو،"یک مرد" دیگر، برآورنده ی نیازی هرچند عاطفی در اویی. که اگر چنین نبود با تو رفتاری دگرگونه داشت.

3.علی رغم زندگی جند سال اخیر و فرهنگ جامعه و هزاران درد بی درمون دیگه که به من اثبات میکرد که اگه میخوای بهتر از الانت باشی " مرد" باش. از امروز صبح تصمیم گرفتم "زن" باشم. بدبختی ها و مصائب "زن" بودنم را بپذیرم و بپذیرم که هیچ جای دنیا آسمانی آبی تر از اینجا ندارد.

4. دیروز درباره ی موضوعی ، با دوستی ، بحثی ، داشتم. نه چندان بحث که بیشتر شنونده بودم و تحلیلگر تا گوینده. میخواستم ببینم نظر کسی که از مسائل(شاید بهتر است بگویم حوادث) اخیر زندگی ام بی خبر نیست- درباره ی آنچه میپندارم هستم- چیست؟ روشنتر شدم و غمگینتر !

Tuesday, April 15, 2008

درد بی درمون

صبح که میام میبینم با لب و لوچه ی آویزون نشسته.

میگم سلام چطوری؟
میگه: ای....
میگم : باز صبح شد.امروز چته؟
میگه: خسته شدم...شوهرم...
میگم: ببین شوهرها همشون همینند...
میگه: آره راست میگی

یک ساعت بعد میبینم باز غمبرک زده.
میگم: چی شده؟
میگه: خونمون...
میگم: بابا ما هم همینطور. ببین کی تو شرکت از این مشکلات نداره..
میگه: آره راست میگی.

عصر میشه.
با صدای بلند آه میکشه.
میگم: خوبی؟
میگه نه خیلی بدم.
میگم : باز چیه؟
میگه: نمیدونم ..چیزی نیست ..همینطوری حوصله ندارم.

وام خودرو به اسمش در اومده.
از صبح که اومده مدام داره غر میزنه که حال نداره بره کارهای بانکیش رو انجام بده.


لیست کارانه رو میبینه. خودش رو با مدیر فنی و سرپرست کنترل پروژه و مسئول آی تی مقایسه میکنه و نق نق و اعتراض و غرغر میکنه که چرا من اینقدر میگیرم اونها اونقدر.

معاون اجرایی ساعت ده میاد .فوری خودش رو به من میرسونه و در گوشم میگه میبینی کی میاد؟ بعد من بدبخت باید راس هشت اینجا باشم.

هیچ چیزی خوشحالش نمیکنه. مدام در حال شکایت از خونه و همسر و بچه و همکارها و زندگی و مملکت و ... هرچیزی که فکرش رو بکنید هست.

بهش میگیم:
خوب در این مورد خودت کوتاهی کردی. در این مورد تو اشتباه کردی. باید شکر داشتن چنین امکانی رو بکنی. باید از این موقعیت استفاده کنی. نباید مدام خودت رو با کسی که سطحش شونصد پله بالاتر از توه مقایسه کنی. و...و...و....


حرفامونو قبول داره. ولی اخلاقش اینه. همیشه ناراضی. همیشه متوقع. همیشه خودآزار. همیشه چشم به داشته های دیگری. همیشه نگاه به نداشته های خود. همیشه نا امید.

خدایی دارم از این موج انرژی منفی که هر روز صبح به سمتم هجوم میاره خسته میشم.

Saturday, March 1, 2008

شکلات تلخ در سالی که گذشت

پس نوشت :خواندن این مطلب به افراد زیر 12 سال. بانوان باردار. بیماران قلبی. افراد با سابقه بیماری روانی. کارمندان دولت. افراد با درآمد ماهیانه کمتر از پانصد هزار تومان. عشاق. فراغ (نقطه مقابل عشاق). اقایان کم مو. خانمهای چاق. دختران مجرد. پسران مشمول نظام وظیفه و در نهایت بلاگرهای افسرده توصیه نمیگردد.
نمیدونم چی بگم وقتی فیلم سال 86 رو نگاه میکنم بی اختیار لجم میگیره. حرص میخورم و دلم میخواد کلمو بکوبونم به دیفال.استرس و ضربه هایی که امسال تحمل کردم خدایی در مراحلی کمی تا قسمتی مستاصلم کرد.اون قسمتهایی که حس میکردم فردینم. اون لحظاتی که عین یک ابله به تمام معنا خودم رو شکنجه میدادم. اون تکه هایی که برای اثبات حرفم بال بال میزدم و ...از آنچه در سال 86 به من گذشت چیزی نمینویسم که تکرار موارد تنش زا اون هم در آخر سال با این فشار کاری و ... زیاد جالب نیست. ولی امسال یاد گرفتم که :
1. میشه آدم بود. در هر شرایطی. حتی لحظه ای که داری منفجر میشی. لحظه ای که نمیتونی خودتو رو صندلیت بنشونی و انگار یکی یقه ات رو میگیره رو بلندت میکنه و دوباره ولت میکنه. لحظه ای که به زندگی پیرزن هفتاد ساله با واکر حسرت میخوری. لحظه هایی که با تمام وجودت میخوای فریاد بکشی و لحظه هایی که مجبوری در عین اینکه داری خفه میشی و میخوای طرف مقابلت رو بکشی به آرومی رو صندلیت لم بدی و بهش لبخند بزنی. در همه ی این لحظات در اون نقطه ی اوج و ترکیدن یک لحظه میشه به خودت نهیب بزنی که تو آدمی.
2. هیچکس هیچکس و هیچکس مهمتر و عزیزتر از خود آدم نیست. تو الهه ی صبر و ایثار نیستی. تو آدمی پس نیازهای خودت هم باید برآورده بشه. تا تو آروم و سرحال و شاد و موفق نباشی نمیتونی این حسها رو به دیگران منتقل کنی.
3. مواردی پیش میاد که باید توشون احساسات رو کنار گذاشت. به عبارتی باید سنگدل بود.
4. لج بازی کار بدیه. مخصوصن لج بازی با خود اینو بفهم نیکو جون!
5. گاهی درمانی برای دردی وجود نداره. باید باهاش بسازی. به عبارتی بسوزی و بسازی. حاصل جمع سوختن و ساختنت هم ثابته پس بهتر بیشتر با مساله بسازی تا کمتر بسوزی!
6. بعضی افراد ارزش فداکاری ندارند. تو خودت رو براشون بکشی هم فرقی براشون نمیکنه. سریع باید این آدمها رو شناخت و زیاد بهشون بها نداد.
7. نباید زیاد سر خودمون رو شلوغ کنیم به عبارتی یک ده آباد به از صد شهر خرابه. دور و بر خودمون رو با کارها و آدمها و مسائل ریز و درشت پر کنیم از کارها و ادمها و مسائل اصلی و واجب میمونیم.
8. عقل سالم در بدن سالم. خوراک مناسب. ورزش. چک کردن سلامتی از واجبات عینیه!
9. با مشکلات دیگران زیاد بازی نباید کرد. چون کم کم مشکل خود آدم میشه.
10. چقدر خدا بزرگه. چقدر صبوره. چقدر طاقت داره که همه چیز رو درباره ی ما آدمها میدونه ونمیزنه داغونمون کنه. به شخصه بهم ثابت شد که دیدن یک مسئله از زوایای دیگه که زیاد هم هنجار نیست ممکنه چقدر به ضرر آدم تموم بشه. به قولی بی خیری خوش خبری!
11. آدمها میتونند بدجنس باشند و به نفع خودشون با ظاهر دلسوزی تو رو له کنند. میتونند ابله باشند و به نفع هیچکس تو رو له کنند. میتونند اونقدر بدبخت باشند که برای نابودکردن تو خودشون رو به لجن بکشند. میتونند اونقدر کثیف باشند که ... آدمها میتونند خیلی بد باشند. برای همین هم خدا به تو و من عقل داده که بشناسیمشون و بازیچه دستشون نشیم. خوب؟
12. بهتره بی چشم داشت محبت کنیم . ممکنه سه سال زندگیت رو صرف حل مشکل دوستت کنی بعد در بحرانی ترین لحظه زندگیت وقتی فقط میخوای به درد دلت گوش کنه بهت بگه من تازه از دردسر خلاص شدم بیا بریم بستنی بخوریم!!
حالا:
الف : شما چه شکلاتهای تلخی تو سال هشتاد و شش چشیدید؟
ب:بعضی وقتها که احساس میکنم نارو خوردم. بهضی وقتها که به بدیها فکر میکنم بعضی وقتها که کارم خیلی زیاد میشه بعضی وقتها که یادم میاد...یادم میاد...یادم میاد...دلم میخواد سال 86 رو یکی از بدترین سالهای زندگیم معرفی کنم. ولی میدونم شما هم مثل نیکوتون پاستیل دوست دارید. پس:
پست بعدی: پاستیل در سالی که گذشت.

Wednesday, February 20, 2008

معیار

از تو متنفرم چون:
1. احمقی
2. کلی سن و سالته ولی ادای بچه ها رو در میاری
3. چشم و هم چشمی میکنی
4. جرات نداری سر حرفت بمونی
5. همیشه بهانه ای به نام بچه داری همراهته
6. همواره در حال شکایت و غر زدنی
7. رانندگیت افتضاحه و هیچ تلاشی برای بهبودش نمیکنی
8. فرمانبری
9. بی منطقی
10. حتی برای سفت کردن یک پیچ محتاج دیگرانی
11. مثل یک انگل به زندگی فرد دیگری به نام شوهر چسبیدی
12. برای رسیدن به خواستت تن به هر حقارتی میدی
13. بین عقل و احساست نمیتونی بالانس کنی
14. دو به هم زنی میکنی
15. سالی یک صفحه کتاب هم نمیخونی
16. مدام در کار دیگران دخالت میکنی هرچند اندازه یک آمیب درباره موضوع اطلاعات نداشته باشی
17. مهمترین فعالیت زندگیت رفتن به آرایشگاهه
18. با یک سرویس طلا میشه خریدت
19. ظاهرت مظلومه و درونت پر از حیله و دسیسه
20. به جای رفع نقاط ضعفت همیشه دنبال کسی هستی تا پشتش قایم بشی
21. بی وفایی
22. هیچ برنامه ای تو زندگیت نداری
23. اجازه میدی معیار ارزیابیت پختن قرمه سبزی و مرتب بودن کابینت آشپزخونه باشه
24. بزرگترین بحران زندگیت قطع شدن تلفنه
25. جنبه ی داشتن کوچکترین قدرتی رو نداری
26. به همه ی هم جنسات به چشم رقیب نگاه میکنی
27. ...
منو نزنید...درد دلی بود...هستند چنین زنانی...کم هم نیستند...
همینها باعث میشن من و تو ، به عنوان یک زن ، مجبور باشیم حضور یا فقدان خیلی خصائل رو در یک زن ، به دیگری اثبات کنیم،تا بفهمند این مشخصه ها عمومیت نداره.

Tuesday, February 12, 2008

بلک هول

گاهی حقیقت مثل یک گلوله ی سنگین خاردار که به سر کشی بسته شده میمونه. وقتی کنارمه مدام آزارم میده. وقتی هم از من دوره ... و هرچی دورترهم که میشه...بالاخره با شدت بیشتر و بیشتری به سمتم بر میگرده و باهام برخورد میکنه و ...

میتونی حساسیتت رو نسبت بهش کم کنی.
میتونی بهش اهمیت ندی.
میتونی فراموشش کنی.
میتونی با کلیه حواشی از ذهنت پاکش کنی.
میتونی به لایه های ته ذهنت منتقلش کنی.
میتونی بگی هدف من فلانه حقیقت آزار دهنده بیساره و به هم ربطی ندارند.
میتونی...

ولی میدونی که ...اسمش روشه..حقیقت...یعنی هست..بخوای نخوای هست...
آزارم میده. به روی خودم نمیارم. بدتر میکنه. مثل یک آونگ با کلیه ی ملحقاتش توی ذهنم نوسان میکنه. تا میام نفسی تازه کنم باز میاد... و میره...
در این لحظات از خودم بدم میاد. میخوام نباشم. میخوام برم. میخوام جریان رو کلن از ذهنم پاک کنم. میدونم توانش رو ندارم. توان نبودن. توان ادامه ندادن. توان ... من با اینهمه ادعا ...من با اینهمه شعار...من با اینهمه مشاوره که به این و اون میدم...خودم موندم. خودم وا دادم.
دقیقن میدونه کی وارد ذهنم بشه. وقتی در اوج رضایتم.وقتی حس میکنم چیزایی که میخوام همشون هستند. وقتی میبینم زندگی اون طوری که من میخوام داره پیش میره. حرکت این آونگ لعنتی شروع میشه. میاد...میره...جملات لعنتی تکرار میشه...،....،....،....بعد با خودم درگیر میشم.

این : تمومش کن نیکو. احمق نباش. تو میدونی و باز داری ادامه میدی؟ منتظر چی هستی؟

یا این : همه همینند. بالاخره هرکاری یک سری نکات مبهم..یک سری نقاط ضعف...تو خودت هم همینی ...مگه کاملی؟

میدونم...نیستم...الان خوبه...همه ی کارا همینن...ولی این آونگ لعنتی...
ولم کن... ولم کن...اینقدر نرو بیا...

Saturday, February 9, 2008

the 100th!

یادتان هست که به شما گفتم شما را مثل خواهرم دوست دارم. آن طور نبود. من هیچوقت شما را مثل خواهرم دوست نداشتم. من شما را مثل یک زن دوست داشتم. مثل زنی که میشود عاشقش شد و او را بوسید و با او ازدواج کرد.
(آخرین نامه- بوی تمشک وحشی- ابراهیم نبوی)


مردای مریخی وقتی به زنای ونوسی میرسن، نحوه ابراز علاقه شون یه جور دیگه ایه. یعنی اصولن با شیوه ای که زنها پیش میگیرن فرق میکنه. مردای مریخی فکر میکنن که تا قبل از رسیدن به زن ونوسی بیشترین محبت و علاقه رو به خواهرشون داشتن برای همین میان زن ونوسی رو مثل خواهرشون مقایسه میکنن. حالا دوست داشتن خواهرشون چه جوری بوده؟
- مواظب بودن که پسر همسایه یه وقت به خواهرشون نگاه چپ نکنه.
- همیشه زمانی که موقع گرفتن حق میشده، مرد مریخی نقش وکیل مدافع خواهرش رو داشته و از طرف اون حرف میزده
در نتیجه با همین طرز فکر وقتی میخوان زن ونوسی رو شریک خودشون کنند وارد بازی میشن. اما حقیقت واقعا یه چیز دیگس.
زن امروزی دیگه واقعا تعلقی به ونوس نداره. یه موجود زمینی شده که قادره همپای مردا تو جامعه جولان بده، کارهای بزرگ انجام بده، تو چرخوندن چرخ صنعت فعالیت کنه و هزار تا کار دیگه و عملن نقشی مساوی با مردها پیدا کرده. همین زن زمینی وقتی برای ازدواج آماده میشه، واقعن نگرانیش دیگه داشتن یه سرپناه و یه آقا بالا سر نیست. حامی هم نیاز نداره. چیزی که اون لازم داره همنشینی و گفتمانه. یه جور به اشتراک گذاشتن علایق و عواطفه. حالا تو این موقعیت دیگه دوست نداره که مثل خواهر همسرش باهاش رفتار بشه. دوست داره که به معنای واقعی کلمه "زن" باشه.
دوست نداره که مثل خواهره جرات نکنه بگه از پسر همسایه خوشش اومده. دلش نمیخواد مثل خواهره نفر دوم باشه. اون میخواد یه زن باشه. میخواد ثابت کنه که کم نداره که هیچ؛گاهن از مردش هم قویتره.
مرد مریخی فکر میکرد اگه به زنش بگه دوستش داره، ازش کم میشه یا اگه بخواد به زنش کمک کنه زن ذلیل محسوب میشه. اون زن رو یه کنیز حلقه به گوش میخواست. اما زن زمینی (نه ,ونوسی) گوشش دیگه به این حرفا بدهکار نیست. اون همه چیز رو برابر میخواد: اگه بحث کار باشه، مرد هم باید کار کنه. اگه بحث اظهار علاقس، مرد هم باید یاد بگیره که دوسِتت دارم رو راحت بیان کنه.
این وسط اختیار با آقاس. یا باید اونو هنوز مثل خواهرش دوست داشته باشه که در اینصورت مطمئنن زندگی به کامش تلخ میشه. یا اینکه یه خونه تکونی درست و درمون انجام بده تو خودش و از قالب مریخی بیاد بیرون و زمینی بشه.



حالا سوالم اینه: چقدر فکر میکنین که ظرفیت فعلی این اجتماع قدرت پذیرش زمینی بودن رو داره؟ توی این فرآیند زمینی شدن، خیلی لیبلهای عجیب و غریب ممکنه به آدم بخوره. مرد مریخی اگه بخواد زمینی بشه ممکنه در نزد بقیه زن ذلیل و بی غیرت و ... بشه. زن ونوسی که دیگه بدتر. ممکنه بشه هوسران و خراب و ...
سخته. مرحله گذار از مریخ و ونوس به زمین خیلی سخته. مخصوصا اگه هنوز به دست و پای طرفین یه سری اعتقادات خودبافته و یه سری احتیاطها به هم تنیده شده باشه.



سه تار قهو ه ای گوشه اتاق خوابیده بود، یک پارچه مخمل آبی تا شده زیر سرش بود. انگار او هم غصه تنهایی گرفته بودش. آخرین هدیه او بود. بغلش کرد و شروع کرد بر زخمه زدن بر خودش، و نالید،اشک پاشید کف اتاق، انگار صدای سه تار رعدی باشد در آسمان ابری زن، و ابر آسمانش بارید، آب گرم گونه هایش را پر کرد.
مرد دست های زن را گرفت وچشم هایش را سیر دید، چند سال بود که تلاش می کرد تا بتواند اشکهای زن را بفهمد، و همیشه آنها را دیده بود ، سرش را نزدیک تر آورد و آرام آرام اشکهای زن را نوشید. شور بود و داغ. مرد آتش گرفت.
هر وقت مرد اشکهایش را می نوشید آرزو می کرد کاش می توانست، کاش می شد اشکها کلمه باشند و آنها را به مرد بگویدخیلی هم تلاش کرده بود ولی انگار هیچ راهی برای حضور کلمات نبود.
(باز هم: بوی تمشک وحشی- ابراهیم نبوی)