Showing posts with label پشمک. Show all posts
Showing posts with label پشمک. Show all posts
Sunday, November 29, 2009
تجربه اجباری
جلسات اولیه شرکت داره برگزار میشه و من از اینکه میبینم باز مجبورم خودم نباشم بدم میاد. مسئولیتی رو پذیرفتم که تناسبش با تجربه و تحصیلات و مهارتهام مثل تناسب اسب و نون خامه ایه. من هم برای اینکه کس دیگه ای نبود قبول کردم. بعد از دست خودم لجم گرفت! الان عین کسی شدم که در به در کار میزده بعد از روی ناچاری وانمود کرده کاری رو بلده که تناسب فوق الذکر رو باهاش داره. حالا برای پوشش دادن مسئولیتش مجبوره از خودش مایه بذاره! مجبوره به این و اون رو بندازه! مجبوره کتابهای بی ربط بخونه! بعد چون بقیه اعضا آشناهای قدیمی اند و از میزان خرکاریش خبر دارن یه روز که یه چیز معمولی ارائه میده میفهمند میتونسته بهتر کار کنه. بعد چپ چپ نگاهش میکنند ، بعد میگن این برای تو ساده ست ، بعد میخوان بیشتر تر کار کنه ، یه چیزی میخوان ناب و بکر و دندان شکن ، بعد اون میبینه نه تنها از چاله در نیومده که به چاه هم افتاده!
------
پ.ن : تازگی برام تغییر فاز اونقدر سخت شده....که وحشتناک شده! از وسط تغییر چارت به چارت ماتریسی پاشی بری حراج منگو وسط یه مشت زن و دختر قرطی بعد بری کلاس در محیطی تازه با آدمهایی عجیب و ناشناس بعد بری پیش شبه مشاور و سعی کنی همچین ریلکس باشی که بتونی عذاب آورترین مسائلت رو با کلیه جزئیاتش (هرچند تو توش دخیل نباشی) در عرض ده دقیقه بگی. بعد هم بشی ....اوه...حس میکنم این روزا چه نا امیدم!
Sunday, November 22, 2009
چاه
1. بهش نگاه میکنم و میخندم ..یک حس بدی هی بهم میگه احمق چرا ادامه میدادی...من باز میخندم..حس بد بهم میگه دیگه بسه پاشو برو (اینجا یه فحش میده) من ایستادم و باز میخندم...حس بد داره عصبانی میشه با دستای ذهنم در دهنشو میگیرم ،میمونم و بازم میخندم!
2. یه خانم دکتر حداقل پنجاه ساله اخموه! میگه چیزیت نیست ویروسه! میگم ده روزه ..از امروز دیگه گوش چپم نمیشنوه! میگه فقط باید استراحت کنی تا خوب بشی! میخندم! بیشتر اخم میکنه. میگه به چی میخندی؟ میخوام بگم میشه استراحت رو برام تعریف کنه! میترسم ازش. چیزی نمیگم. تشکر میکنم و میام بیرون!
3. دستهاش کپلی و بامزست و مثل دست بقیه یه سه چهار درجه ای از دستای من گرمتره! مچم رو محکم میگیره و فشار میده..میگه اینطوری...شلش کن! بازم میخندم ولی عین اون موجودات تو "سرندی پیتی" گوله گوله اشک میریزم! وا میره! میگه چت شد؟؟!! میگم هیچی! نمیدونه بچه رو تا دو سالگی توکریر حمل کردن مفصل مچم رو مرخص کرده!
4. به دیوارهای تازه رنگ شده که روشون مربعای بزرگ سیاه سیاه وجود داره نگاه میکنم و سعی میکنم حدس بزنم زیر این سیاهی ها چی نوشته شده بوده! فکر میکنم کی با چی کی اومده با چه احساسی و جراتی اینا رو نوشته! یاد فیلمهای دهه فجر دوران دبستان میفتم! یه پسر عینکی که باباش فراش مدرسه هست یا رفتگر و پسره شاگرد اول کلاسه و مدیر مدرسشون کرواتی و شش تیغه است و....راننده میگه خانم پول خرد بده این چیه؟!!!!
5. خودنویسو پر میکنم و میذارمش رو کاغذ کاهیش ..فکر میکنم چی بنویسم بهتره...هزار بیت جلو چشمم رژه میره...بهترینشونو پیدا نمیکنم...نمیدونم چقدر گذشته...جوهر پس داده به انگشتام...کاغذ داره سیاه و سیاهتر میشه...مثل فرصتهای من...
Monday, November 9, 2009
دیروز - امروز - فردا
مقدمه جهت تنویر موقعیت : خوب جالبه شما سی سال تو یه شهر زندگی کنید (دقیقن سی و یک سال و هفت ماه تمام) بعد یک سری نقاط شهر براتون نقاط رویایی باشه! نه اینکه خاطره ای از اون نقطه داشته باشید بلکه اتفاقن به کل خاطره ای از اون نقطه نداشته باشید! نمیدونم درک میکنید چی میگم یا نه ولی هنوز برای من تو این سن و سال رفتن به بعضی نقاط تهران به مفهوم بزرگ شدنه!
اینا رو گفتم که بگم داشتم میرفتم چهار راه استانبول ! که برم یه جایی پشت دیوار سفارت انگلیس! آدرس این بود! انگار مثلن من صد سال تو سفارت کار میکردم میدونم سفارت انگلیس کجاست که برم پشت دیوارش و تازه محل مورد نظر رو پیداکنم ! باید از قرنی به سمت پایین میرفتم و باید سوار اتوبوس میشدم!
اینا رو گفتم که بگم داشتم میرفتم چهار راه استانبول ! که برم یه جایی پشت دیوار سفارت انگلیس! آدرس این بود! انگار مثلن من صد سال تو سفارت کار میکردم میدونم سفارت انگلیس کجاست که برم پشت دیوارش و تازه محل مورد نظر رو پیداکنم ! باید از قرنی به سمت پایین میرفتم و باید سوار اتوبوس میشدم!
دیروز: تو اتوبوس نشسته بودم که دیدم یه دختر شونزده هفده ساله با مامانش سوار شد! شباهت عجیبی به من تو اون سن و سال داشت! (احتمالن یا با مامانش داشت میرفت آزمایشگاه! یا دکتر ! نمیدونم چرا این مامان اینقدر ما رو میبرد آزمایش رومون انجام بشه!)به شدت رنگ پریده، عینکی ، روپوش مدرسه و مغنعه ، کوله پشتی ، بند کفشها باز (مرض دوران نوجوانیم بود!) ، دستها تو جیب روپوش و یک نگاه گیج که معلوم بود نمیدونه داره میره کجا .مطمئن بودم که اگه مامانش اونجا ولش میکرد درجا گم میشد و نمیدونست شمال کدوم طرفه جنوب کدوم طرف! بعد باید دربست میگرفت و آدرس خونشون رو میداد و تا خونه دلش شور میزد که پولی که همراهشه برای کرایه ماشین کافیه یا نه! و اگه نه ، تو کشو پول هست که به راننده تاکسی بده یا نه! (البته هنوزم اونقدر ناشیانه – بدون اینکه کرایه رو به قول معرف طی کنم- ماشین میگیرم که همین دلشوره رو دارم!) یک آن دلم خواست به جای دختره باشم!
امروز : از سرکار دودر کرده بودم و داشتم میرفتم به کشف سفارت انگلیس! 5 شب بود که خواب درست و حسابی نکرده بودم و دلمو خوش کرده بودم که نانا امروز میره مهمونی و من میتونم یه دو ساعتی بخوابم! تو فکر عود بودم که اصولن آدم با چه قد و قواره ای میتونه بزندش! به مغازه های چرم فروشی پایین میدون فردوسی نگاه میکردم و دلم یه کیف پول رنگی میخواست! فکر میکردم برم خونه تمرین کنم ... اون عکس نانا رو منتقل کنم رو کاغذ.. لحافی که دیشب روش بالا آورده رو بدم خشک شویی ، چند تا جوهر رنگی بخرم ، لباسشویی بزنم و لباسای سه دفعه قبل رو اتو کنم ، در حین اتو کشیدن بیست و وقتی همه خوابیم رو ببینم! بعد دنگ دنگ سرم یادم میاورد قراره نانا بره مهمونی که من بخوابم!
فردا: سه چهار تا خانم حول و حوش پنجاه ساله که با هم دوست بودند سوار شدند..از اینایی که آمیخته تجدد و تسنن(!) هستند! روپوشهای کرپ مشکی ولی کوتاه! شلوارهای جین ولی گشاد! کیفهای مشکی با کفشهای ورزشی! روسریهای ساتن! موهای بلوند! میخواستن برن بازار، اتوبوس رو اشتباه سوار شده بودند ولی هنوز نمیدونستند! چهار نفری با هم حرف میزدند ، بعد به هم جواب میدادند(حیرت میکنه آدم از این گفت و شنود هم زمان) ! سه تا جا خالی بود و همشون ایستادند تا یه جا دیگه خالی بشه و بنشینند! و وقتی فهمیدند اشتباه سوار شدند کلی خندیدند چون امروز این سومین اتوبوسی بود که اشتباه سوار میشدند! معلوم بود مشکل کم خوابی ندارندو نگران سرما خوردن بچشون نیستند وکسی رو دودر نکردند و تمرینشون عقب نیفتاده و یک کوه لباس اتو نکرده ندارند و شاید همه وقتشون به ساز زدن و نقاشی و خوشنویسی میگذره!!! یک آن دلم خواست جاشون باشم!
باخودم فکر کردم با این روند زندگی که من برای خودم درست کردم خدایی تا بیست سال دیگه اصلن دوستی برام میمونه که باهاش سوار اتوبوس بشم و برم بازار!!!!!!
Tuesday, October 27, 2009
استهلاک
نمیدونم تا حالا عالم بی هوشی رو تجربه کردید یا نه. اولین بار برای به دنیا اومدن نانا بی هوش شدم. حال خیلی باحالیه ولی خوب بعدش با آنچنان دردی به هوش اومدم که کلن به قول معروف"هرچی خورده بودم از سرم پرید!" بعدش هم پارسال همین موقعها باز راهی اتاق عمل و به دنبالش تجربه عالم بی هوشی شدم! بی هوشی عالم خیلی باحالیه! میدونید انگار یک آن تو زندگیت یکی دکمه استاپ رو میزنه و تو رو به یک استراحت بی رویای کوتاه میبره! تو این سرگردونی و خستگی متناوب امروز فهمیدم چی دلم میخواد! عالم بی هوشی رو!
Monday, October 19, 2009
زن سنگی
لاک پشت ، جوجه تیغی ، شاید حلزون ، نمیدونم گاهی (که دوست ندارم بگم کی هاست ولی خودم کاملن میدونم) عین این موجودات میشم. یعنی تابلو! یعنی طرف داره خودش رو جر واجر میکنه بعد من عین بت نشستم جنب نمیخورم که هیچ ، یک کلام هم حرف نمیزنم، اصلن کلن کانهو مومیایی! گاهی که دقت میکنم میبینم حتی پلک هم کم میزنم! حالا اینو اینجا داشته باشید.
اولین دیدار بعد از هشت سال : با کلی من بمیرم تو بمیری تو این وانفسای بی وقتی یه قرار جور کردیم که از یازده نفری به دو نفری تقلیل یافت! خوب اولش آدم یه خورده احساس عدم انطباق میکنه که دوتایی پاشه بره کافی شاپ ولی بعدش دیدیم نه بابا تریپ روشن فکریه و خلاصه عین دو انسان متمدن اونقدر گفتیم خندیدیم که دچار پهلو درد شدیم و در نهایت این دیدار به یک عکس دو نفره بسیار صمیمانه ختم شد!
بعد دو روز پشت پرده ماجرا رو شد که به نفر سوم کلن خبر داده نشده بوده ،نفر چهارم گفته بوده فلان روز جلسه داره ، نفر پنجم و ششم مسافرت بودند و اصرار داشتند که قرار برای هفته دیگه باشه ، (بدتر از همه)طرف از تو خونه نفر هفتم به شکل مخفیانه با من تماس گرفته و گفته کلن از نفر هفتم خبر نداره ، نفر هشتم و نهم طوری دعوت شده اند که یعنی نیایید بهتره! نفر دهم هم که اظهر من الشمس بوده نیومدنش! یعنی عملن نفر دوم (با انگیزه ای نا معلوم) ، نه نفر بقیه رو دو در کرده و به نوعی یک قرار دو نفره برای خودش جور کرده!!
دومین دیدار بعد از یک ماه : نه نفری دور هم جمع شده بودیم و من باز سنگ شده بودم! نه حرف میزدم ، نه میخندیدم ، نه تکون میخوردم ، حتی حس میکردم تنفسم هم آرومتر شده!
البته این وسط نفر دوم نمیدونست ته توی قضیه نا خواسته برای من در اومده و خودم به روی نفرات سوم تا نهم نیاوردم که طرف عملن دو درشون کرده! یعنی این وسط فقط خودم میدونستم که چه مرگمه! و بد مرگیم هم بود...
کادو نفر دوم رو میز جاموند!
Sunday, October 18, 2009
آسکاریسانه
این رئیس یه عادت احمقانه داره که زنگ میزنه به آدم بعد میگه مثلن نیم ساعت دیگه با فلانی جلسه داریم . شما هم تشریف بیارید. بعد تو نه میدونی جلسه درباره چی هست نه میدونی فلان و اینا (یعنی هیچی درباره موضوع نمیدونی) بعد که میرین میشینید بعد سلاملیکم خوش اومدین و این چیزا. رئیس زل میزنه به آدم بعد یواشکی میگه شما شروع بفرمایید!!!! بعد اون موقع هست که آدم ...گیجه میگیره مجبوره شر و ور ببافه ...حالا امروز که رفتیم جلسه باز همین کارو کرد منم خودمو زدم به کری و کوری! هی اشاره کرد من هی لبخند زدم دیوار پشت سرشو نگاه کردم! هی وز وز کرد من با مدیر فنی چاخ سلامتی کردم! خلاصه خودش به هر جون کردنی بود شروع کرد...منم هی لبخند موزیانه زدم!
بعدش همینطوری خوش و خرم اومدم بالا به امید اینکه پست دو صفحه ای آلوچه رو بذارم اینجا دیدم کامپیوترم خاموشه! نگو شبکه رو دارم ریستارت میکنند و نگو منشی فایلمو سیو کرده ولی معلوم نیست کجا و نگو (زبونم لال) یهو رو فضای عمومی سیو کرده باشه و یکی هم ورش داشته باشه!!!!
آقا وقتی میگن چوب خدا صدا نداره نگید الکی میگن!
Saturday, October 10, 2009
اکنون که قلم در دست دارم
اکنون که قلم در دست دارم
نمیدونم شاید امروز همون فردایی باشه که دیروز هی میگفتم از فردا...برنامه تا امروز صبح که خوب پیشرفت ولی الان سه ساعته که :
منم و یک سری تلفن ضروری به خانه هنرمندان و سه چهارتا مادر که مثلن هماهنگ کنم بچه ها رو ببریم نمایش عروسکی!
منم و وسوسه خوردن این کیک و شکلاتهایی که رو میزمه و مقاومتی که باید از امروز به خرج بدم!!! باورم نمیشد این عکس منه! چرا با اونی که تو آینه دیدم فرق داشت پس!
منم و یک دستورالعمل کالیبراسیون که باید تا عصر نوشته و تایید و تصویب بشه !
منم و مامانم و نانا که مامان ساعت 4.5 حرکت میکنه و من یک ربع به چهار باید خودمو از اینجا برسونم اون سر شهر تا نانا رو بردارم و راضیش کنم کمتر بازی کنه تا برسیم بریم قنادی و بعدش مامانم رو قبل سفر ببینیم!
منم و یک سری نامه که از باز کردنشون وحشت دارم! وقتی انشائ دوتا آدم اینقدر با هم فرق داره نمیدونم چرا یکی باید نامه اون یکی رو ادیت کنه!
منم و یه بابای سرماخورده که احتمالن قصد داره این هفته که مامان نیست ما رو خون به جیگر کنه!
منم و یک گلو درد مسخره از اون مدلیا که هرچند وقت یکبار باید عین شیرفرهاد بگی اههههمم...تا بتونی حرف بزنی!
منم و یه رئیس ناآگاه (...) و یک کارمند (... )ترکه یک شبه قصد داره ره صد ساله بره!
منم و تلفنی که هی زررر میزنه نمیزاره به کارم برسم!
منم و یک سری خودکار که نمینویسند و یک اتود که نوک توش گیر کرده و یک منشی که رفته مرخصی!!!
منم و یک سری وبلاگ با پستهای طولانی!!!!
منم و یک آبدارچی که هی برام چایی میاره که نمیخوام و هی من باید به یه دختره که به موبایلش زنگ زده و "الزامن" میخواد بهشون یه کپسول آتشنشانی بفروشه بفهمونم که بابا نمیخوان!!
منم و یک گزارش طولانی ممیزی که باید بنویسمش ولی نمیشه!
نمیدونم شاید امروز همون فردایی باشه که دیروز هی میگفتم از فردا...برنامه تا امروز صبح که خوب پیشرفت ولی الان سه ساعته که :
منم و یک سری تلفن ضروری به خانه هنرمندان و سه چهارتا مادر که مثلن هماهنگ کنم بچه ها رو ببریم نمایش عروسکی!
منم و وسوسه خوردن این کیک و شکلاتهایی که رو میزمه و مقاومتی که باید از امروز به خرج بدم!!! باورم نمیشد این عکس منه! چرا با اونی که تو آینه دیدم فرق داشت پس!
منم و یک دستورالعمل کالیبراسیون که باید تا عصر نوشته و تایید و تصویب بشه !
منم و مامانم و نانا که مامان ساعت 4.5 حرکت میکنه و من یک ربع به چهار باید خودمو از اینجا برسونم اون سر شهر تا نانا رو بردارم و راضیش کنم کمتر بازی کنه تا برسیم بریم قنادی و بعدش مامانم رو قبل سفر ببینیم!
منم و یک سری نامه که از باز کردنشون وحشت دارم! وقتی انشائ دوتا آدم اینقدر با هم فرق داره نمیدونم چرا یکی باید نامه اون یکی رو ادیت کنه!
منم و یه بابای سرماخورده که احتمالن قصد داره این هفته که مامان نیست ما رو خون به جیگر کنه!
منم و یک گلو درد مسخره از اون مدلیا که هرچند وقت یکبار باید عین شیرفرهاد بگی اههههمم...تا بتونی حرف بزنی!
منم و یه رئیس ناآگاه (...) و یک کارمند (... )ترکه یک شبه قصد داره ره صد ساله بره!
منم و تلفنی که هی زررر میزنه نمیزاره به کارم برسم!
منم و یک سری خودکار که نمینویسند و یک اتود که نوک توش گیر کرده و یک منشی که رفته مرخصی!!!
منم و یک سری وبلاگ با پستهای طولانی!!!!
منم و یک آبدارچی که هی برام چایی میاره که نمیخوام و هی من باید به یه دختره که به موبایلش زنگ زده و "الزامن" میخواد بهشون یه کپسول آتشنشانی بفروشه بفهمونم که بابا نمیخوان!!
منم و یک گزارش طولانی ممیزی که باید بنویسمش ولی نمیشه!
منم و دوستی که واقعن باید به اوضاع ارتباطمون رسیدگی بشه! اونم امروز!
منم و یک لیست خرید خفن!!!
منم و تصمیمی بر تمرین برای آرامش اعصاب خودم و استاد عصبانی و بدبختم!
منم و یک انگشت بی حلقه و یه شوهر دوپهلو که از صبح ده بار بهم یادآوری کرده حلقمو جا گذاشتم!
منم و حفظ آرامش برای کمتر عصبانی شدن ، برای کمتر داد زدن ، برای کمتر حرص خوردن و برای بیشتر لذت برن!
من میتوانم!
منم و یک لیست خرید خفن!!!
منم و تصمیمی بر تمرین برای آرامش اعصاب خودم و استاد عصبانی و بدبختم!
منم و یک انگشت بی حلقه و یه شوهر دوپهلو که از صبح ده بار بهم یادآوری کرده حلقمو جا گذاشتم!
منم و حفظ آرامش برای کمتر عصبانی شدن ، برای کمتر داد زدن ، برای کمتر حرص خوردن و برای بیشتر لذت برن!
من میتوانم!
Tuesday, September 29, 2009
شتر معروف
یه روز صبح که پاشدی تو آینه خودتو نگاه کردی میبینی یه شکل دیگه شدی!! هرچی آرایش میکنی...هرچی موهاتو شونه میکنی...هرچی لباساتو عوض میکنی ...باز میبینی مثل همیشه نیستی...یه تغییری کردی...فکر میکنی شاید دیشب کم خوابیدی...فرداش باز پا میشی و خودتو میبینی..ای بابا... بازم که یه جوری هستی... ها! شاید شام زیاد خوردی مال اونه.. .باز فرداش میبینی درست نشدی! این دفعه مطمئنی که نه شام زیاد خوردی و نه کم خوابیدی! فرداش و فرداش باز میاد و تو باز یه جوری هستی ، تا اینکه به این قیافه عادت میکنی!
آره خوب...پیر شدی!!!
آره خوب...پیر شدی!!!
-----------------------
با اینکه میدونند کمترین تنبیه اخراجه ، باز هم دست از مبارزه بر نمیدارند! دیروز دانشگاه تهران نشانه دیگری بود از شجاعت جوانان! من نمیدونم اونایی که سرشون رو انداختند پایین و دارن به قول خودشون زندگیشون رو میکنند انگار هیچ اتفاقی نیفتاده...بعد یعنی واقعن با دیدن و شنیدن این خبرا چه احساسی دارن؟
Tuesday, September 15, 2009
این مردها
-خانم سعید تو دانمارک مراجعه کرده دانشگاه بعد کلی هم استقبال کردند و قراره ادامه تحصیل بده!
(به روی خودم نمیارم.)
-میگم خوبه منم پاشم برم "لیموژ" ببینم میشه پذیرش بگیرم یا نه؟!
(باز به روی خودم نمیارم!)
موقع برگشتن باز پیش رو میگیره: نگفتی نظرت چیه؟!
یهو منفجر میشم : آخه مسخره نیست؟ اونجا یارو تا هویچ رو با اینترنت سفارش میده بعد ما عین ...پاشیم بریم تا دانشگاه اونجا بگیم امدیم ثبت نام؟ دانشگاههای خودمونم اینطوری نیست! بعدش هم ما جای بهتر آشنایی داریم که خودش میتونه برامون پذیرش بفرسته و بریم پیش خودشون و زبانشونم بهتر بلدیم جنابعالی شش ساله قراره براشون مدارکت رو بفرستی که هنوز دنبالش هم نرفتی. بعد عین خلا پاشیم بریم تو یه ده کوره که نه من زبانشونو میفهمم نه بچه که بگیم چی؟!!! بی هیچ مکاتبه ای..خبری...چیزی..بعدم تو که خودت بهتر سعید چاخانو میشناسی!! .....
- آی...هیچکدومتون به من اعتماد ندارین....انگار من بی سوادم که این حرفا رو به من میزنی...من خودم میدونم دارم چکار میکنم...همیشه تو ذوق آدم میزنین....
امان از دست این مردها!!!
(به روی خودم نمیارم.)
-میگم خوبه منم پاشم برم "لیموژ" ببینم میشه پذیرش بگیرم یا نه؟!
(باز به روی خودم نمیارم!)
موقع برگشتن باز پیش رو میگیره: نگفتی نظرت چیه؟!
یهو منفجر میشم : آخه مسخره نیست؟ اونجا یارو تا هویچ رو با اینترنت سفارش میده بعد ما عین ...پاشیم بریم تا دانشگاه اونجا بگیم امدیم ثبت نام؟ دانشگاههای خودمونم اینطوری نیست! بعدش هم ما جای بهتر آشنایی داریم که خودش میتونه برامون پذیرش بفرسته و بریم پیش خودشون و زبانشونم بهتر بلدیم جنابعالی شش ساله قراره براشون مدارکت رو بفرستی که هنوز دنبالش هم نرفتی. بعد عین خلا پاشیم بریم تو یه ده کوره که نه من زبانشونو میفهمم نه بچه که بگیم چی؟!!! بی هیچ مکاتبه ای..خبری...چیزی..بعدم تو که خودت بهتر سعید چاخانو میشناسی!! .....
- آی...هیچکدومتون به من اعتماد ندارین....انگار من بی سوادم که این حرفا رو به من میزنی...من خودم میدونم دارم چکار میکنم...همیشه تو ذوق آدم میزنین....
امان از دست این مردها!!!
Wednesday, February 18, 2009
در آستانه دیوانگی
اقا به جون خودم به بهترین پیشنهاد یک جایزه تعلق خواهد گرفت.
نپرسین درباره چی کی کجا. یه ایده-توصیه-سفارش-پیشنهاد-... به من بدید. هرچی دوست دارید.
Saturday, January 24, 2009
تا حالا از خودتون پرسیدید؟
کتابهای سنگین میخونیم. موسیقی سنتی و کلاسیک گوش میدیم. اخبار روز دنیا رو لحظه به لحظه دنبال میکنیم. تحلیلهای سیاسی و اجتماعی میخونیم. زبان سوم یاد میگیریم. ساز مینوازیم. وبلاگ مینویسیم. نصف خونمون کتابخونس. شعر میگیم. کتاب ترجمه میکنیم. ...
که چی؟
میدونید چی میخوام بگم؟ میخوام بگم هدفمون از اینکارا چیه؟نمیدونیم هدف چیه؟ میخوایم بگیم ما هم بععععله؟ یا اینکه این چیزها باید باعث بشه بهتر فکر کنیم. سریعتر و دقیقتر تصمیم بگیریم. آرامش بیشتری داشته باشیم. و بالاخره مدل زندگیمون با کسی که این کارا رو نمیکنه فرق داشته باشه؟
Tuesday, December 23, 2008
حد اشباع
اولین باری که بادوم زمینی خوردم خیلی دوست داشتم. یادم میاد پاکتش رو گذاشتم جلوم و بعدش که فقط حجم بود نه جرم تحویل مامان دادمش. مامانم اصرار میکرد که برای بچه ها (آی از اول از این لقب بدم میومد)بادوم زمینی خوب نیست. ولی بابا معتقد بود که باید یک دل سیر بخورم تا از این حالت اشتیاق دست بردارم. همون شد. از اون شب تا حالا فکر نکنم دویست گرم هم بادوم زمینی خورده باشم. اشباع شدم.
مدرسه که میرفتم همش دنبال بهترین نمره بودم . گذشت و گذشت..تا دبیرستان. جاذبه اش رو برام از دست داد. سال آخر هیچ تشویقی درم اثر نمیکرد. اشباع شده بودم.
هنرمند شدم. نقاشی. شعر. ساز.خطاطی.عکاسی بگیر و برو. این یکی رو خیلی زود اشباع شدم.
یه مدت دنبال جلب توجه بودم. کفشای جیغ. روسریهای عجیب غریب. حرفای گنده تر از دهن. هرجا میرفتم بعدش گوش به زنگ بودم ببینم کی چی گفته در موردم. گفتند و شنیدم و گذشت و گذشت. به جایی رسیدم که تو چهارتا مهمونی در یک ماه یک لباس پوشیدم . اشباع شده بودم.
اینجا که اومدم تا مدتها ایده میدادم. شده بودم یک پای هر جلسه ای آخر هر جلسه چشمها به دهن من بود که بازخورد چیه. برام خیلی هیجان انگیز بود. خوشم میومد از بهت زدگی آدمهای پنجاه شصت ساله که خلاقیتشون خشکیده بود.الان بیشتر از دو فصله که جلسات رو میپیچونم. اشباع شدم.
یه مدت افتاده بودم تو خط ساعت. هر مدلی هرجا میدیدم میخواستم. رو میز سه تا رو کتاب خونه چهارتا. زیر بالش تو کشو لای کتابا. مرض ساعت گرفته بودم. اونم مچی...الان سه ماهه یک ساعت بستم به مچم. حال ندارم باطری ساعتهامو عوض کنم. اشباع شدم.
مدتیه دست به هر کاری میزنم وسطاش از خودم میپرسم آخه که چی؟ آخرش چی؟ میگم نکنه دور از حونم خدای نکرده زبونم لال دارم اشباع میشم؟
Saturday, December 13, 2008
افاضات گروهی
میدونید خیلی از مشکلات ما ریشه در فرهنگمون داره. همین فرهنگ شونصد و هشتاد ساله ای که بهش مینازیم تازگی یه چیزی شده که من به شخصه بهش مشکوک شدم.و صد البته ما در اون شونصد و هشتاد سال با فرهنگیمون به دنیا نیومدیم و رشد نکردیم.
در هر صورت به نظر من یکی از بزرگترین مشکلات ما نداشتن فرهنگ انجام کارگروهیه. یعنی من فکر میکنم اغلب خانواده های ما حتی، نمیتونند به شکل گروهی کاری رو انجام بدن. به همین دلیله که معمولن وقتی جمعی با هم مسافرت میرن یا همون اول دعواشون میشه یا وسط سفر و یا آخرش بالاخره پشت سر هم صفحه میذارن. حالا از اون عمومیتر کار حرفه ایه. منظورم همین شغلیه که هر کدوم ما داریم. شما بیایید تو سازمانتون یک تیم چه میدونم شمردن نخود لوبیا تشکیل بدید ببینید چه فاجعه ای پیش میاد.
--------------------
رهبر تیم: راهبری برای تحقق هدف تیم ، سرمایه گذاری زمانی در پروژه،نگهداری سوابق پیشرفت، نظر دهی و مشارکت و ارائه راهنماییها. اینها از مسئولیتهای اصلی رهبر تیمه. ولی رهبران تیم ما چه میکنند: کلهم هدف رو له و نورده میکنند. به سوابق پیشرفت کاری ندارند وقتی پروژه تموم شد یک گزارش کلی میخوان که چطوری اینطوری شد که عمدتن هم نمیخونندش. عقاید خودشون رو درست یا نادرست به تیم تحمیل میکنند و...
رهبر تیم: راهبری برای تحقق هدف تیم ، سرمایه گذاری زمانی در پروژه،نگهداری سوابق پیشرفت، نظر دهی و مشارکت و ارائه راهنماییها. اینها از مسئولیتهای اصلی رهبر تیمه. ولی رهبران تیم ما چه میکنند: کلهم هدف رو له و نورده میکنند. به سوابق پیشرفت کاری ندارند وقتی پروژه تموم شد یک گزارش کلی میخوان که چطوری اینطوری شد که عمدتن هم نمیخونندش. عقاید خودشون رو درست یا نادرست به تیم تحمیل میکنند و...
اعضاء تیم: اعضاء یک تیم نرمال باید حداقل مسئولیتهای زیر رو داشته باشند. لازم نیست هر مسئولیت رو یک نفر داشته باشه. تیم میتونه دو نفره باشه و این مسئولیتها تقسیم بشه بین دو نفر:
Team recorder: کسیه که در طول جلسه صورت جلسه تهیه میکنه و منابع مربوط به تیم رو نگهداری میکنه. یعنی من میتونم بگم شاید بهترین نقش رو در تیمهای ما این فرد داره. تا میریم جلسه منتظر امضا کردن و قر و اطوار اومدن برای صورت جلسه ایم.
Team timer : کسیه که در واقع کنترل زمانی پروژه رو به عهده داره. خدایی داریم چنین کسی رو؟ کسانی که معمولن در تیمهای ما چنین نقشی رو دارند فقط بهمون هشدار میدن که اینقدر عقبیم اون هم در مراحل سه چهارم به بالای پروژه.
Team devils advocate: کسیه که جوانب دیگر مسئله رو میسنجه. در واقع به اکثریت آرا نه میگه و میگه اگر چنین نشد چی؟ من عاشق این نقشم. ولی کو؟ اولن کی کلهم به ذهنش میرسه اون جنبه ی دیگه؟ ثانین به ذهنش هم رسید کی جراتش رو داره ؟ به ما یاد دادند که در قبال اکثریت ساکت باشیم و موافق.
Team encourager: کسیه که مراقبه همه ی اعضا مشارکت داشته باشند. این نقش رو هم دوست دارم. تو نود درصد جلسات میبینم عده ای رو که مثل چوب ساکتند و گاهن خواب. و یا نفرات تازه وارد و پر ایده ای هستند که جو گرفتتشون و نظرشون رو بیان نمیکنند. باور کنید از بزرگترین ضعفهای تیمهای ما فقدان فرد مشوق جمعه.راستش افراد دو نوعند یا پر انرژیند که به نوعی میخوان بقیه رو خفه کنند و خودشون تکی کار رو جلو ببرند یا بی حال که مینشینند نگاه میکنند تا بقیه کارها رو بکنند.
Team resource holder: کسی که منابع تیم اعم از مادی و معنوی تحت مراقبتشه. کار سختیه بله. ولی هرچی هدف بزرگتر میشه مسئولیت این فرد هم سنگینتر میشه و متاسفانه امکان بخور بخورش بیشتر!
--------------------------
میدونید جدا از این تئوریها که واقعن برپایه تجربس و رعایتشون حداقل پنجاه درصد مشکلات مکا رو کم یکنه من حس میکنم کارهای تیمی ما به این دلایل زمین میخورند:
میدونید جدا از این تئوریها که واقعن برپایه تجربس و رعایتشون حداقل پنجاه درصد مشکلات مکا رو کم یکنه من حس میکنم کارهای تیمی ما به این دلایل زمین میخورند:
ما فرهنگ قبول کردن نظر مخالف رو نداریم. میخوایم حرف حرف خودمون باشه. اگه بگیم آره من فکرم به اینجای مسئله نرسیده بود یعنی ما احمقیم و دیگری زرنگ.
هدف تیم برای ما واضح نیست. در تیمهای ما معمولن سگ میزنه و گربه میرقصه نا هماهنگی و ریخت و پاش بیداد میکنه. هرکی ساز خودش رو میزنه و هر کس دنبال هدف خودشه. بله شاید هدف من به عنوان کارشناس پروژه رسیدن به پولم باشه ولی باید بفهمم که اولویت با هدف منه یا هدف پروژه.
حب و بغض در تیمهای ما نقش موثری دارند. رهبر تیم از آقای ایکس خوشش میاد ایده اش رو عملی میکنه از آقای ایگرگ بدش میاد کلهم گوش به حرفش نمیده.
منم منم میکنیم. هرکی میخواد بگه اگه موفقیتی در کار بوده نتیجه تلاش اون بوده و اگر شکستی تقصیر دیگران. ما هرگز درک نکردیم که موفقیت گروه و شکست گروه یعنی چی تازگی شعارش رو خوب میدیم ولی تیم فلان موفق میشه چون آقای ایکس توش فعالیت میکنه. و ما شکست میخوریم چون فلانی بد کار کرده!
ما مقصر نیستیم. اینطور تربیت شدیم. از اول دبستان تا نهایت تحصیلاتمون شاگرد اول داشتیم. نفر اول کنکور داشتیم. بهترین شاگرد. بهترین مبصر. بهترین نقاش. بهترین انشاء... همیشه تشویق شدیم به انفرادی کار کردن. حتی برای درست کردن روزنامه دیواری و گروه سرود و تیم تاتر تیمهای کوچکتر موفقتر بوده اندو هرگز کسی راهنماییمون نمیکرد که چه کسی مدیریت کنه و چطور و چه مسئولیتی رو کی داشته باشه و اغلب در تیمهای ما آنارشیزم حکومت میکرده !
Saturday, December 6, 2008
!چرت و پرت گانه
از ارتفاعات: قبلن درباره آسانسور فسقلی دو نفره شرکت براتون نوشته بودم. امروز که داشتم میومدم بالا دو تا آقای بلند بالا سوار آسانسور شدند. فی الواقع سه تایی ور دل هم بودیم و من بیشتر از اینکه از ور دل اونا بودن در عذاب باشم از کوتاهی قدم در مقابلشون در عذاب بودم. نکته ی جالبی بود " معمولن کسی که همیشه همه رو. از بالا دیده سخته براش که کسی از بالا نگاهش کنه!"
لالمونی: دلم یه نفرو میخواد که بنشینم هرچی تو دلمه بهش بگم. یکی که نه اونقدر دوستم داشته باشه که بهم تعصب پیدا کرده باشه و نه اونقدر براش ناشناس باشم که نفهمه چی میگم! ناراحت نیستما دلم میخواد حرف بزنم همین!
تسبیح دونه قرمز: میگن یه حاجی بود چهار تا زن عقدی و چهل تا صیغه داشت ، به هر کدوم این زنا یه دونه ی قرمز از یک تسبیح داده بود و بهش گفته بود چون تو سوگلی منی اینو بهت میدم و به بقیه زنها نگو که بهت حسودی نکنند. خلاصه وقتی زنها دورش جمع بودند میگفت همه ی شما رو دوست دارم ولی اونی که دونه ی قرمز تسبیحم پیششه سوگلی منه. مسلمن هر زنی فکر میکرد اونو میگه و کلی کله قند تو دلش آب میشد. تازگی ها بعضی پستها از بعضی بلاگها رو که میخونم یاد این حاجی میفتم!
زنانه: کفش پاشنه بلند. دامن. شومیز. موهای سشوار کشیده افشان. خط چشم پهن. سایه. گوشواره.... صحنه ی جالبی بود. نانا که اومد تو اتاق یه نگاهی به سرتا پام انداخت..خندید..بعد گفت : اینوو....خوشدله...نشین ژونه!!(نسرین جون خانمیه که همیشه خانومه! یعنی برعکس مامان نانا هیچکس هیچوقت با جین و تی شرت و بی جوراب و موهای ژولی پولی ندیدتش!) خلاصه مدتیه که سعی داریم زنانه شویم!
کش مکش: خدایا حالا ما اومدیم یک کلمه اینجا پز دادیم میخوایم دو ساعت خودمون باشیم. این رسمشه؟ ما میکشیم تو نکش دیگه!
Saturday, November 29, 2008
!آدم حسابی ها
دو تا جوون بیست سی ساله بودند. با حرارت درباره ی رئیسشون حرف میزدند که از اون آدم حسابی هاست:
دکترای الکترونیک داره.سالی دو سه بار میره اروپا. کت و شلوار ال سی من میپوشه. انگلیسی و آلمانی رو مثل زبان مادری حرف میزنه. لارژه و ماهی پنجاه ساعت اضافه کاری برای همه پرسنل رد میکنه. یکی از کشوهای میزش مخصوص عطر و اسپری و مسواک و این چیزهاست. و یک سری چیزهای درگوشی و شیطنت آمیز که نشنیدمشون.
بارها و بارها شنیدم که کسی "آدم حسابی" باشه.با خودم فکر کردم به نظر من کی آدم حسابیه؟
آیا همشون تحصیل کرده اند؟
آیا دنیا دیده اند؟ به چند زبان مسلطند؟
آیا الزامن لباس مارک دار میپوشند؟
آیا شیطنتهای مخصوصی دارند؟
میشه رو حرف آدم حسابی ها "حساب" کرد؟
قولشون قوله؟ حرفشون حرفه؟ به چیزی معتقدند یا حزب منفعتند؟ بر حسب ضرورت دروغ تو کارشون هست یا نه؟ حاضرند منافع خودشون رو به خاطر دیگری نادیده بگیرند یا نه کمش کنند؟
آدم حسابی کیه؟ واقعن چه خصوصیات ظاهری و درونی داره؟
Sunday, November 23, 2008
!آقای ابی ؛ شما باید ژاپنی بخوانید
خیلی کم پیش میاد که برنامه تلویزیونی توجهم رو به خودش جلب کنه. ولی تو این دو هفته کانال "تی وی پرشیا" شنبه شب ها یک مسابقه مثلن خوانندگی گذاشته به نام “NEXT PERSIAN STAR” که بدجوری باحاله و گویا برنده این مسابقه یک آلبوم با همکاری این کانال تلویزیونی میتونه داشته باشه.
میدونید به کم و کیف مسابقه و اینکه به قول خودشون هیات ژوری بر چه اساسی کار میکنه و این اصرار بی حد و حصر ستار عزیز بر اینکه نباید تقلید صدای کسی رو بکنید و بعد بلند شدن تمام قدش جلوی کسی که عینن تقلید فرامرز اصلانی رو میکنه یا تکرار حرفهای خانم حیدر زاده توسط آقای زمانی یا عدم توجه هیات ژوری به شناخت دستگاهها و گامها و هرچیزی که اساس موسیقیه و خیلی چیزای دیگه کاری ندارم.
دیشب یک پسر جوون با دستمال سر و عینک گنده و تی شرت و شلوار عجیب غریب یکی از شرکت کنندگان بود. این آقا به سبک سنتی علاقه داشت و آهنگهاش از معین(یادم نیست چی بود) و دلکش(امید جانم ز سفر باز آمد) و امید(باران) بودند.
هیات ژوری عمده اشکالش به این پسر جوون این بود : شما طرز لباس پوشیدنت به چیزی که داری میخونی نمیاد!
خیلی خوشم اومد از تعجب جوونی که بعد اجرا با مجری آهنگ مصاحبه میکرد از اینکه: "مگه لباست باید به آهنگت میومد؟"
واقعن من موندم! یعنی ما تا کی میخوایم با توجه به ظاهر افراد قضاوت کنیم. یعنی تا کی باید یک مشت چیز بی ربط به هم بیاد تا یکی بتونه اون کاری که بازم به همه ی این چیزا بی ربطه انجام بده!
بلافاصله کانال دیگه ای داشت کلیپی از ابی (وقتی تو نیستی) پخش میکرد که با کیمونو تو یک خونه ی ژآپنی نشسته بود.
نمیدونم هیات ژوری نظرش درباره ی این کلیپ و آقای آواز ایران چیه؟
میدونید به کم و کیف مسابقه و اینکه به قول خودشون هیات ژوری بر چه اساسی کار میکنه و این اصرار بی حد و حصر ستار عزیز بر اینکه نباید تقلید صدای کسی رو بکنید و بعد بلند شدن تمام قدش جلوی کسی که عینن تقلید فرامرز اصلانی رو میکنه یا تکرار حرفهای خانم حیدر زاده توسط آقای زمانی یا عدم توجه هیات ژوری به شناخت دستگاهها و گامها و هرچیزی که اساس موسیقیه و خیلی چیزای دیگه کاری ندارم.
دیشب یک پسر جوون با دستمال سر و عینک گنده و تی شرت و شلوار عجیب غریب یکی از شرکت کنندگان بود. این آقا به سبک سنتی علاقه داشت و آهنگهاش از معین(یادم نیست چی بود) و دلکش(امید جانم ز سفر باز آمد) و امید(باران) بودند.
هیات ژوری عمده اشکالش به این پسر جوون این بود : شما طرز لباس پوشیدنت به چیزی که داری میخونی نمیاد!
خیلی خوشم اومد از تعجب جوونی که بعد اجرا با مجری آهنگ مصاحبه میکرد از اینکه: "مگه لباست باید به آهنگت میومد؟"
واقعن من موندم! یعنی ما تا کی میخوایم با توجه به ظاهر افراد قضاوت کنیم. یعنی تا کی باید یک مشت چیز بی ربط به هم بیاد تا یکی بتونه اون کاری که بازم به همه ی این چیزا بی ربطه انجام بده!
بلافاصله کانال دیگه ای داشت کلیپی از ابی (وقتی تو نیستی) پخش میکرد که با کیمونو تو یک خونه ی ژآپنی نشسته بود.
نمیدونم هیات ژوری نظرش درباره ی این کلیپ و آقای آواز ایران چیه؟
Monday, June 16, 2008
خ ی ا ن ت ه؟؟؟؟
خوندم...خوندم...پست مشتی جان پست فهیم جان..کامنتهای دوست جانها...جوابهاشون رو...به قول یکی از مرحومین بلاگستان نخود پوکید!
راستش نظر من اینه: تعریف خیانت کاملن شفاف و واضحه. اینکه شما به همسرتون وفادار نباشید. حالا اون (*سرده ،داغه،ولرمه،بداخلاقه،بیماره،بد عنقه،فرهنگ...اش با شما هم خونی نداره،اصلن روانیه)،در نفس ماجرا فرقی نمیکنه. شما وفادار نبودید و خیانت کردید.
دقت کنید:"شما خیانت کردید" تمام! و از آنجایی که بر اساس قانون سوم نیوتن متاسفانه هر عملی را عکس العملی هست مساوی با آن و فلان،در آینده نزدیک یا دور نتیجه ی عملتون رو هم میبینید.
ولی اینکه تعریف خیانت چیه! مطمئنن ... با غیر همسر از دید اکثریت ما خیانته. (حالا به هر دلیلی، یکبار یا مدام،کامل یا غیر کامل، تا حد...یا نرسیده بهش یا فرسنگها فاصله باهاش..) در هر حال از دید من هم این قطعن خیانته اسمش.
ولی خیانت روحی با جسمی کمی متفاوته. اینکه مرد یا زن متاهلی خیال شخص دیگه ای غیر همسرش رو در سر میپرورونه یا به شخص دیگه ای وابستگی عاطفی داره یا چه میدونم از این قبیل آیا اسمش خیانته یا نه؟
اینکه مثلن نیکو با آقای ایکس چت میکنه تو چت بهش میگه قربونت برم اسمش خیانته یا نه؟
اینکه مثلن بانی همکار خانم داره و هر روز صبح باهاش دست میده و روبوسی میکنه خیانته یا نه؟
نظر اینجانب علامه نیکو در این موارد اینه:
تا عملی به صورت جسمی نرسه خیانت نیست.
و صد البته هنوز بین علما در این مورد اختلاف وجود داره. بعضی میگن اصلن چت کردن زن و مرد نامحرم جای ایراد داره چه برسه توش قربون هم هم بروند.
بعضی میگن در محیط مجازی همه خواهر و برادرند و چه پسندیده که همه دست جمعی قربون هم بروند!
بعضی میگن کلهم همکاری زن و مرد نا محرم زیر یک سقف حرام میباشد.
بعضی دیگر ادعا دارند تا زمانی که ...پدید نیاید مجاز و بعد از آن جای تردید وجود دارد.
خلاصه اینکه خودمون رو گول نزنیم . اگه خیانت کردیم خب کردیم دیگه. اگه ناراحتیم بابتش خوب دیگه نکنیم الکی هم نیایم بگیم چون طرفم * بود این اسمش خیانت نیست.
از خیانت طرفداری نکنید که بدجوری فاجعس و واقعن همین حمایتها قبح عمل رو از بین میبره.
و من البته به شخصه میدونم و سعی میکنم درک کنم که خیانتکار دلایل قابل توجیهی برای عملش داره. ولی اینکه گفته میشه اگر طرف مقابل*بود آنگاه خیانت نیست....نوووچ...تو کت من نمیره!
Saturday, May 10, 2008
حاشیه
دقیقن دو هفته وقت دارم تا به حجم وسیعی از کارهای عقب مونده و جلو مونده و کنار مونده و غیره سرو سامون بدم. لیست کارهایی که باید انجام بشه رو دارم تهیه میکنم. تقریبن چهل درصدشون به من مربوط نمیشه و جور دیگرانه که من میکشم.
امروز صبح که اومدم با توجه به اندک وقتی که مونده گفتم بذار چشممو باز کنم و مثل برنامم عمل کنم. میدونید که معمولن یک برنامه توپ تهیه میکنیم و به ده درصدش هم عمل نمیکنیم. خلاصه بعد یکساعت تاخیری که عاملش ترافیک ناجوانمردانه صبح بود (نمیدونم گرون شدن برنج به ترافیک هم ربط داره؟) به میزم نرسیده بودم که توسط رئیس احضار شدم. دقیقن بیست و پنج دقیقه منو سرپا نگه داشت و برام داستان کارگاه رفتنش رو تعریف کرد و در نهایت لیست اسامی نفرات HSE کارگاه که خدا وکیلی مخم سوت کشید. میخواستم با لیست بزنم توی سرش. فکرش رو بکنید کل کارگاه بیست نفر نیستند هنوز ولی دو ماهه هشت نفر با عناوین مدیر،جانشین مدیر، جانشین جانشین مدیر، جانشین جانشین جانشین...ایمنی دارند اونجا کار میکنند مثلن. خلاصه گفتم چه خبره رئیس جان؟ با دهن باز نگاهم کرد و گفت: ها....آره منم فکر کردم زیادن!!هیچی. تا نشستم رو صندلیم زنگ زده که فردا هماهنگ کنید بریم شرکت...درباره استعلام قیمتشون حرف بزنیم. میگم رئیس جان اونا باید بیان نه ما بریم. میگه نه بعد فکر میکنند قطعن انتخاب شدن! حالا بیا بفهمون که چه فرقی میکنه! بی خیال شدم. تا اومدم نگاهی به برنامم بندازم ده تا گزارش گذاشت رو میزم که اگه میشه ایها رو یک نگاه بنداز ببین درستند. دیدم گزارش ارزیابی ریسک کارگاهه. آقا همچین لجم در اومده بود که نگو! رفتم یک سری اطلاعات از سایت شرکت دربیارم نزدیک بود دست به خودکشی بزنم. یعنی خدایی دلم میخواد آدرس سایتو بذارم اینجا تا شما هم دست به خودکشی بزنید. هیچی دو سه برگ کاغذ برداشتم طرح اولیه یک سایت ابتدایی رو روش کشیدم بدم رئیس که به اسم خودش بده به مدیر آی تی. هنوز از اون کار فارغ نشدم که دیدم گزارشهای کنترل پروژه رو گذاشت رو میزم با یک اسم دیگه. میگم رئیس جان اگه من قراره اینا رو بررسی کنم پس اون شونصد نفر تو دفتر فنی و کنترل پروژه چه کاره اند. میخنده و میره.
خدایی میدونم تا عصر برام چهل تا آش دیگه پخته. همنطوری ساعتها و روزها میره و من موندم و یک برنامه که شصت درصدش مسئولیت مسلم منه. الان میبینم که شدم ساپورت کننده واحدهای مختلف. کارهای خودم تلنبار شده و باید هول هولکی وسط کارهای متفرقه به کارهای اصلی برسم.
یادمه. یکی از مفاد برنامه سال 87 خلاص شدن از شر کارهای جانبی بود. تا حالا به این شدت درک نکرده بودم که در کارهای متفرقه غرق شده ام. خلاصی از دستشون خیلی سخته. یعنی امیدی ندارم .
امروز صبح که اومدم با توجه به اندک وقتی که مونده گفتم بذار چشممو باز کنم و مثل برنامم عمل کنم. میدونید که معمولن یک برنامه توپ تهیه میکنیم و به ده درصدش هم عمل نمیکنیم. خلاصه بعد یکساعت تاخیری که عاملش ترافیک ناجوانمردانه صبح بود (نمیدونم گرون شدن برنج به ترافیک هم ربط داره؟) به میزم نرسیده بودم که توسط رئیس احضار شدم. دقیقن بیست و پنج دقیقه منو سرپا نگه داشت و برام داستان کارگاه رفتنش رو تعریف کرد و در نهایت لیست اسامی نفرات HSE کارگاه که خدا وکیلی مخم سوت کشید. میخواستم با لیست بزنم توی سرش. فکرش رو بکنید کل کارگاه بیست نفر نیستند هنوز ولی دو ماهه هشت نفر با عناوین مدیر،جانشین مدیر، جانشین جانشین مدیر، جانشین جانشین جانشین...ایمنی دارند اونجا کار میکنند مثلن. خلاصه گفتم چه خبره رئیس جان؟ با دهن باز نگاهم کرد و گفت: ها....آره منم فکر کردم زیادن!!هیچی. تا نشستم رو صندلیم زنگ زده که فردا هماهنگ کنید بریم شرکت...درباره استعلام قیمتشون حرف بزنیم. میگم رئیس جان اونا باید بیان نه ما بریم. میگه نه بعد فکر میکنند قطعن انتخاب شدن! حالا بیا بفهمون که چه فرقی میکنه! بی خیال شدم. تا اومدم نگاهی به برنامم بندازم ده تا گزارش گذاشت رو میزم که اگه میشه ایها رو یک نگاه بنداز ببین درستند. دیدم گزارش ارزیابی ریسک کارگاهه. آقا همچین لجم در اومده بود که نگو! رفتم یک سری اطلاعات از سایت شرکت دربیارم نزدیک بود دست به خودکشی بزنم. یعنی خدایی دلم میخواد آدرس سایتو بذارم اینجا تا شما هم دست به خودکشی بزنید. هیچی دو سه برگ کاغذ برداشتم طرح اولیه یک سایت ابتدایی رو روش کشیدم بدم رئیس که به اسم خودش بده به مدیر آی تی. هنوز از اون کار فارغ نشدم که دیدم گزارشهای کنترل پروژه رو گذاشت رو میزم با یک اسم دیگه. میگم رئیس جان اگه من قراره اینا رو بررسی کنم پس اون شونصد نفر تو دفتر فنی و کنترل پروژه چه کاره اند. میخنده و میره.
خدایی میدونم تا عصر برام چهل تا آش دیگه پخته. همنطوری ساعتها و روزها میره و من موندم و یک برنامه که شصت درصدش مسئولیت مسلم منه. الان میبینم که شدم ساپورت کننده واحدهای مختلف. کارهای خودم تلنبار شده و باید هول هولکی وسط کارهای متفرقه به کارهای اصلی برسم.
یادمه. یکی از مفاد برنامه سال 87 خلاص شدن از شر کارهای جانبی بود. تا حالا به این شدت درک نکرده بودم که در کارهای متفرقه غرق شده ام. خلاصی از دستشون خیلی سخته. یعنی امیدی ندارم .
Monday, May 5, 2008
چندگانه
1. این روزها صبحها با خودم درگیرم: یک گروه پسر بچه ده دوازده ساله میبینم که با ماشین آخرین مدل به مدرسه رسونده میشن. بهترین لباسها و وسایل همراهشونه و نگاه پر مهر پدر و مادر بدرقه راهشون. یک سری پسر بچه ده دوازده ساله میبینم که با رنگ چهره زرد و لباسهای رنگ و رو رفته و خیلی بزرگ یا خیلی کوچک به تنشون کنار پیاده رو منتظر کار کردن به عنوان کارگر ساده ایستاده اند. یعنی وقتی گروه دوم تو خونه گروه اول مشغول به کار میشن نمیگن چرا؟
2. در ارتباط با دیگران خصوصن ارتباط صمیمانه مسئله ای هست که برام خیلی مهمه. برام مهمه که طرف مقابلم از در چه راستایی بهم نگاه میکنه. از نگاههای از بالا و از پایین متنفرم. به نظرم آفت یک ارتباط دوستانه همین تقابل دید زاویه داره. کسانی که از بالا بهم نگاه میکنند به نظرم آدمهای ضعیفی میان که میخوان خودشون رو فراتر از اونی که هستند نشون بدند. کسانی که از پایین نگاهم میکنند علاوه بر اینکه به شدت معذبم میکنند یک حس مزاحمت دست و پا گیر درم ایجاد میکنند که میخوام هرچه زودتر از دستشون راحت بشم. دلم میخواد در ارتباطات نزدیکم چشم تو چشم طرف مقابلم باشم.
3. منم میخوام مثل اینجا یک رای گیری راه بندازم درباره بهترین بلاگ در محدوده ای که خودمون(همین من و شماها )هستیم راه بندازم که از دید خودمون بهترین بلاگی که در چند ماه اخیر خوندیم رو معرفی کنیم . نظرتون چیه؟ فکر کنم با مزه بشه نه؟ دعوا نشه!
4. کوکب عزیزم یک سبد یاس و بلبل و سنبل تقدیم تو باد – همسرت ابوطالب
زیور مهربانم. همیشه دوستت دارم – همسرت خرم
سلمه جان تولدت مبارک – ایوب
صفدر علی عزیزم مهربانیت امید زندگی مناست. همسرت انیس
جان خودم این اسمها رو از خودم در نیاوردم از ایران امروز اون قسمت تقدیر و تشکر و فلانش خوندم...یعنی هنوز کسی از این اسامی برای بچش میذاره؟؟؟
========
2. در ارتباط با دیگران خصوصن ارتباط صمیمانه مسئله ای هست که برام خیلی مهمه. برام مهمه که طرف مقابلم از در چه راستایی بهم نگاه میکنه. از نگاههای از بالا و از پایین متنفرم. به نظرم آفت یک ارتباط دوستانه همین تقابل دید زاویه داره. کسانی که از بالا بهم نگاه میکنند به نظرم آدمهای ضعیفی میان که میخوان خودشون رو فراتر از اونی که هستند نشون بدند. کسانی که از پایین نگاهم میکنند علاوه بر اینکه به شدت معذبم میکنند یک حس مزاحمت دست و پا گیر درم ایجاد میکنند که میخوام هرچه زودتر از دستشون راحت بشم. دلم میخواد در ارتباطات نزدیکم چشم تو چشم طرف مقابلم باشم.
3. منم میخوام مثل اینجا یک رای گیری راه بندازم درباره بهترین بلاگ در محدوده ای که خودمون(همین من و شماها )هستیم راه بندازم که از دید خودمون بهترین بلاگی که در چند ماه اخیر خوندیم رو معرفی کنیم . نظرتون چیه؟ فکر کنم با مزه بشه نه؟ دعوا نشه!
4. کوکب عزیزم یک سبد یاس و بلبل و سنبل تقدیم تو باد – همسرت ابوطالب
زیور مهربانم. همیشه دوستت دارم – همسرت خرم
سلمه جان تولدت مبارک – ایوب
صفدر علی عزیزم مهربانیت امید زندگی مناست. همسرت انیس
جان خودم این اسمها رو از خودم در نیاوردم از ایران امروز اون قسمت تقدیر و تشکر و فلانش خوندم...یعنی هنوز کسی از این اسامی برای بچش میذاره؟؟؟
========
پ.ن:
الف. در مورد پست چهره: بابا من دوبار به بانی اشاره کردم تازه یکبارش که تلویحی بود. چهره ی دوست داشتنی از دید خودم رو گفتم. ولی خوشحالم فکر کردید که بانی اینقدر خوشگله! چون همه میگن که ما دو تا خیلی شبیه به هم هستیم! (البته مامانم همیشه این مسئله رو انکار میکنه). جدن شاید چهره بانی به استاندارد من منطبق نباشه ولی مورد آخر رو داره. شواهد عینی رو اول در بلاگستان نوشته بودم. بعدش پشیمون شدم!
ب. در مورد پست دینی: اونی که پشت دینیه تو عکس اول بانیه! یعنی منو میکشه اگه بفهمه این عکس خوش تیپشو گذاشتم اینجا!
الف. در مورد پست چهره: بابا من دوبار به بانی اشاره کردم تازه یکبارش که تلویحی بود. چهره ی دوست داشتنی از دید خودم رو گفتم. ولی خوشحالم فکر کردید که بانی اینقدر خوشگله! چون همه میگن که ما دو تا خیلی شبیه به هم هستیم! (البته مامانم همیشه این مسئله رو انکار میکنه). جدن شاید چهره بانی به استاندارد من منطبق نباشه ولی مورد آخر رو داره. شواهد عینی رو اول در بلاگستان نوشته بودم. بعدش پشیمون شدم!
ب. در مورد پست دینی: اونی که پشت دینیه تو عکس اول بانیه! یعنی منو میکشه اگه بفهمه این عکس خوش تیپشو گذاشتم اینجا!
Tuesday, March 11, 2008
از نوعی دیگر
نیکو تصور کن :
" تو خونه تنهایی. نصفه شبه. یک صدایی میشنوی و میبینی یک سایه رو دیواره. میری ببینی چیه که با یک مرد گنده (البته اون گفت قوی هیکل) روبرو میشی . فوری یک چاقوی تیز میزاره زیر گلوت و میگه یا باید تسلیم بشی یا میکشمت. تردیدی نیست که اگر صدات دربیاد کشته میشی. دسترسی به هیچکس و هیچ چیز هم نداری."
تو چکار میکنی؟
اول نمیدونم چرا بی اختیار یاد فاطی افتادم تو فیلم قیصر.
-------------------------------------------------------------------
یادمه تا بیست سال پیش وقتی دختری دوست پسر داشت از دید عموم مردم دختر خوبی به حساب نمیومد.
یادمه اگر پسری با دوست دخترش ازدواج میکرد مردم میگفتند حتمن دسته گلی به آب داده که مجبور شده دختره رو بگیره.
یادمه مادرها دنبال دخترهای آفتاب مهتاب ندیده برای پسرهاشون بودند.
نمیدونم در چند سال اخیر چه اتفاقی افتاده که داشتن دوست پسر امری طبیعی شده.
که مادری حال و حوصله ی خواستگاری رفتن برای پسرش رو نداره و آرزوشه که خودش یکی رو پیدا کنه.
که داشتن ...قبل از ازدواج امری پسندیده و لازم به حساب میاد.
نمیدونم این تغییرات بدون پشتوانه فرهنگی. بدون ایجاد زمینه اجتماعی مناسب. بدون توجیه منطقی طرفین امر. چطور و چطور و چطور اون هم اینقدر سریع اتفاق میفته؟
خانواده ای رو میشناسم که همسر دختر بزرگشون تا زمان عقد فقط گردی صورت عروس رو دیده بود و الان دختر کوچکشون با دوست پسرش تو اتاق میره و در رو پشت سرش قفل میکنه.
دوستانی دارم که وقتی مدرسه میرفتیم اجازه سینما اومدن با همکلاسیهاشون رو نداشتند و الان خواهر و برادراشون در هجده سالگی با دوستاشون مسافرت میرن.
من هم یکی از افراد این جامعه ام. به دنبال شکسته شدن این حریمها...این تفکرات سنتی ...این باورهای به ظاهر غلط...آیا هیچ تلاشی برای نشان دادن راه درست...نقطه ی اپتیمم...روش صحیح... به افراد با باورهای جدید ، انجام میشه؟
-------------------------------------------------------------------
دوم فکر کردم :
ممکنه اگر زنی به جهت عدم تسلیم جونش رو از دست بده اسطوره ی پاکی بشه یا اسطوره ی حماقت ؟
ممکنه اگر زنی فکر کنه زندگیش ارزشمند تر از این حرفهاست مظهر هرزه گی و لا ابالی گری بشه یا حق انتخاب زندگیش محترم شمرده بشه؟
ممکنه اگر زنی فکر کنه زندگیش ارزشمند تر از این حرفهاست مظهر هرزه گی و لا ابالی گری بشه یا حق انتخاب زندگیش محترم شمرده بشه؟
Subscribe to:
Comment Feed (RSS)