Monday, August 27, 2007

جوادیت

جان من...
جان من.....
جان نیکو........
شما چند درصد جوادید؟

1. شلوار جین با کفش پاشنه بلند
2. سایه چشم ارغوانی
3. نوشتن نامه ی عاشقانه با آبلیمو
4. سرویس چینی گل سرخی
5. خط تالیا
6. جوراب گیپور
7. کیف موبایل
8. وبلاگ خوبی دارید به من هم سر بزنید
9. گوشی سونی اریکسون k750
10. عباس قادری و جواد یساری
11. رژ لب صورتی با خط لب قهوه ای
12. ناخن بلند انگشت کوچک
13. رانندگی با دمپایی
14. فونت تایمز اند نیو رومن
15. مهدی سهیلی
16. خط کش تی
17. فرش زمینه لاکی
18. مهندسی کشاورزی
19. دامن استرچ
20. گوشواره حلقه ای پلاستیکی
21. فکر میکنید نویسنده ی این بلاگ که من باشم چه شکلی هستم
22. صندل و جوراب
23. تخته طراحی
24. سمند
25. لاک قرمز
26. پاسور بازی با کامپیوتر
27. خط چشم براق
28. نواختن ارگ
29. کفش ورنی
30. گل مصنوعی فسفری
31. جوراب زرشکی
32. شلوار پارچه ای با کفش ورزشی
33. عطر زوزو – کبری – بست
34. ساتن براق
35. کنیتکس
36. خواراندن گوش با کلید
37. لباس زیر عکس دار
38. آدیداس قلابی
39. بنیامین
40. تایتانیک

Saturday, August 25, 2007

مهر- به ضم اول

خود کمک کنی: روزهای خیلی خیلی سختی رو پشت سر گذاشتم. احساس تنهایی که همه ی وجودم رو گرفته بود . و اتفاقی که با هیچکس نمیتونستم در میونش بذارم ...
بگذریم...
احساس میکنم اون روزهای سخت داره تموم میشه. و شیرینی نتیجه ی صبری که به خرج دادیم حتمن و حتمن تلخی ، شوری و گسی اون روزها رو از بین میبره.
راستی که باید خودمون به خودمون کمک کنیم. چرا وقتی دوست یا همکار یا هرکدوم از نزدیکانمون مشکلی براش پیش میاد. ما میشیم راهنما، روانشناس، کارشناس حقوقی، مشاور اجتماعی ، ... خودمون رو به آب و آتیش میزنیم و هرکاری که از دستمون برمیاد با صرف هر هزینه ای انجام میدیم. فقط و فقط برای اینکه اوضاع بهتر بشه. رفیقمون درست تصمیم بگیره. راه خطا نره . اشتباه نکنه.
ولی وقتی خودمون درگیر مسئله ای میشیم... وا میریم... یادمون میره ما همون روانشناسه ، همون راهنماهه ، همون مشاور اجتماعیه هستیم. خودمون رو میبازیم و یک نفر دیگه باید بیاد و برامون نقش ناجی رو بازی کنه. دستمون رو بگیره. دلداریمون بده. و راه پیش پامون بذاره. آیا این اندوخته ها فقط باید صرف دیگری بشه؟ خودمون کی میخوایم ازشون بهره ببریم؟
فراموش نکنیم چنانچه ما نباشیم دیگران هم نیستند. و هیچکس هیچکس و هیچکس نمیتونه به اندازه خود آدم بهش کمک کنه.

درون متلاطم بیرون آرام : وقتی درست احساساتت رو بروز ندی میشی مثل من.
دارم میپوکم . دارم خفه میشم. میخوام کلمو بکوبم به دیوار. مامانم تماس میگیره :
خوبی نیکو؟
آره مامان . خیلی . چه هوایی شده! ازآبشار نیاگارا چه خبر؟ (یک چیز بی ربط)
مامان خیالش راحته که من خوبم. ولی من دارم میمیرم!

دارم های های گریه میکنم. یکی از بچه ها زنگ میزنه. تا میگه الو صدای هر هر خنده ی منو میشنوه. یک ساعت کل کل میکنیم و جک و چرت و پرت میگیم و هفت تا پشت خطی رو دست به سر میکنیم. فکر میکنه الان نیکو توپه . خوش به حالش غرق خوشیه. من قطع میکنم و ...!

از سر درد دارم میمیرم. میخوام خونه که رسیدم فقط بیفتم بخوابم. در رو که باز میکنم میبینم بانی با لباس بیرون جلوم سبز شد.
اااااااااا...نیکو! یادم رفت بهت بگم امشب داییم مهمونی داده باید بریم اونجا.
اخم و تخم و دعوا فایده ای نداره. چیزی نمیگم و آماده میشیم و میریم. مجبورم یک ربع یکبار برم صورتم رو بشورم. سرم حقیقتن داره میترکه. ولی با برو بچ مهمونی رو برگذار میکنم!

ذهنم مثل یک چمدونه که وسط خیابون درش باز شده محتویاتش ریخته بیرون. تند تند همه چیز رو جمع کردی و چپوندی توش. رئیس میاد بالای سرم و درباره ی مقایسه سیستم 18000و اچ اس ای ازم نظر میخواد. ای خدا... یک آن همه چیز باید راست و ریست بشه و فقط اطلاعات مربوطه بریزه بیرون.

خیلی دلم میخواد خودم باشم. بگم نه. بگم خوب نیستم. گریه کنم. بگم نمیام. بگم نمیخوام. بگم وقت ندارم. بگم ... ولی نمیدونم چرا بیشتر دلم میخواد یکی دیگه باشم!

بودن و نبودن : احسانه مطلب قشنگی از دکتر شریعتی نوشته بود. حقیقتن انسانهایی وجود دارند که وقتی بین ما نیستند باز هم موثرند. توی اون روزهای سردرگمی بعد از یک شوک ناگهانی و دیوانه کننده تنها و تنها حضور بی حضور اون بود که بهم کمک کرد. بهم یادآوری کرد که انسان بزرگوارتر و محکم تر از این مسائل و اتفاقاته. و اینکه چنانکه میخوایم به هدف برسیم باید خیلی چیزها رو تحمل کنیم ، تحمل ، تحمل و تحمل ...


دلیل کم نویسی :این جا خونه ی تنهایی هام بود. مینوشتم راحت میشدم. این چند روز دیدم اینجا هم دارم با ماسک وارد میشم. پس ننوشتم!

Tuesday, August 21, 2007

چهار

آمدم تا عاشقانه ، در کنار تو بمانم ، تا برای تو بمیرم ، مهربان من !
آمدم ای نازنینم ، تا به جبران گذشته ، سر ز پایت برنگیرم ، همزبان من !
آمدم تا آنکه باشم ، تکیه گاه خستگیهات ، ای گل نیلوفر من !
تا سحرگاهان بپیچد ، عطر گرم بازوانت ، در حریم بستر من ، همزبان من !
در دو چشم من نگاه کن ، تو منو از من رها کن ، با محبت آشنا کن !
ترک آن اندیشه ها کن ! مهربانی را بنا کن ! این من و ما را رها کن ! نازنینم !
تو من از نو بنا کن !

سال دومی بودم! ترم 4 بعد از عید بود که با مهتاب داشتیم میرفتیم خوابگاه . روبروی در دانشکده یه نیمکت بود معروف به نیمکت فنی که پسرا بعد کلاس در دو ردیف مینشستند روش (حدس بزنید چطوری!) و دخترهای انگشت شمار و بدترکیب (دور از جون خودمون!) فنی رو دید میزدند! من و مهتاب هم طبق معمول داشتیم میزدیم تو سر و کله هم که برای نهار چی بخوریم و من تازه از شر یکی از پسرهای هم ترمی گیر خلاص شده بودم و داشتم برای خودم حال دروکردم که یکی از بچه مثبتهای سال آخری اومد جلومون و گفت ببخشید خانم نیکو شما این ترم مبانی کامپیوتر دارید! آخه من کامپیوتر افتادم سر کلاس شما هم نمیتونم بیام میشه جزوتونو بدید من ازش کپی بگیرم ؟ آقا ما هم یه جزوه کامل داشتیم اونم کامپیوتر بود. گفتم باشه فردا برات میارم. این پسره برعکس من از اون بچه درس خونها و فعالها بود که تو همه سمینارا مقاله و پرزنتیشن داشت و دوست همه استادای دانشکده بود. من و مهتاب هم از اونا که تو همه سمینارها مینشستیم منتظر تا یکی تپق بزنه ما سالن رو بذاریم رو کلمون از خنده. یکبار هم نزدیک بود سر پرزنتیشن همین آقا دوستش مارو از سالن کنفرانس بیرون کنه چون اونقدر به آقاهه خندیدیم تا حواسش حسابی پرت شد و یادش رفت چی داشته میگفته. خلاصه ما هم یادمون نبود فرداش کلاس نداریم و آقاهه اومده بود دیده بود ما نیستیم. یکی دو هفته گذشت و یه روز تو راهرو دانشکده اومد جلو که :" نیکو تو چرا سر کلاس پدیده های انتقال نمیری ؟" آقا منو میگی! گفتم : "وا ! شما چکار داری! تا من اصلن این درسو بر نداشتم." نگو بدبخت هفته ای دوبار میره در کلاس منتظر جزوه کامپیوتر وای میسته ! هی هی هی ! باز گفت من بعد این کلاس منتظرتم میخوام یه چیزی بهت بگم! بعد کلاس اومد بهم یه خبرنامه انجمن داد و شماره تلفنش و اینکه عصر تماس بگیرم که کار واجبی باهام داره. منم که بچه مثبت گفتم چشم ! ولی نمیدونم چرا اونروز عصر نشد! باز دو سه روز بعد اومد که مگه من نگفتم تماس بگیر کار واجب دارم بابا ... و تماس نیکو همان و گرفتاری همان...
اولین قرارمون کافی شاپ شرایتون بود که گفت : نیکو معلم ... دبیرستانت کی بود؟ گفتم اسمش یادم نیست ولی یه خانوم جیغ جیغو بود که یه بار به خاطر اینکه زیاد خندیده بودم منو میخواست از کلاس بیرون کنه. گفت آهان ! اسمش...نبود. گفتم اه .آره تو از کجا میدونی؟ گفت آخه مامان منه !!!!!!! نگو مامانه تا اسم منو شنیده شناختتم!!! تو رو خدا شانسو میبینید ؟
اولین کادویی که بهم داد یه کتاب اورجنال تخصصی بود که از نمایشگاه خریده بود. منم که چقدر به رشتم علاقه مند بودم تا بخوام درموردش کتاب انگلیسی بخونم!
اولین باری که دستمو گرفت تو پارک جمشیدیه بود! چه دستای گرمی! و من دستم عین مرده قبرستون تو چله تابستون یخ زده بود !
اولین باری که...نه نمیگم بدآموزی داشته بید!
بعد از یکسال و نیم با مامانش اینا اومدن خونمون که خانواده هامون هم با هم آشنا بشن و بعد از تقریبن یکسال بالاخره عقد کردیم! و دوسال بعدش عروسی و روبوسی!
قصه از اردیبهشت 78 شروع شد ! امسال چهارمین سالگرد ازدواجمونه. مبارکمون باشه!!
---------------------
پ.ن:
میدونید که این پست رونوشت پست پارسال در همین موقع هست. نزنید بابا. گرفتارم. درست میشم.
قلبون همگی!