Wednesday, September 16, 2009

شاید جمعه ی خونینی دیگر

کسانی که در راهپیمایی این جمعه شرکت میکنند ماییم...من و تو...دختر و پسر خانواده هایی که هستیشون رو برای به ثمر رسیدنمون گذاشتند... همسر کسانی که چشم امید به آیندشون ماییم ...و شاید مادران و پدران کودکانی که تکیه گاهشون جز ما کسی نیست...دوستان عزیزی برای هم فکرانمون و همکارهای خوبی برای جاهایی که مورد همکاری ما هستند...چه حیفه که هر کدوم از ما دچار سرنوشت عزیزان از دست رفته بشیم...چه چشمهایی نگران ماست برای اعتراض به حقوق پایمال شدمون چه راه پر هراسی داریم...

برادر...ای برادر...گر که میخوانی مرا بنشین ...برادر وار...

تفنگت را زمین بگذار....تفنگت را زمین بگذار...

Tuesday, September 15, 2009

این مردها

-خانم سعید تو دانمارک مراجعه کرده دانشگاه بعد کلی هم استقبال کردند و قراره ادامه تحصیل بده!
(به روی خودم نمیارم.)
-میگم خوبه منم پاشم برم "لیموژ" ببینم میشه پذیرش بگیرم یا نه؟!
(باز به روی خودم نمیارم!)
موقع برگشتن باز پیش رو میگیره: نگفتی نظرت چیه؟!
یهو منفجر میشم : آخه مسخره نیست؟ اونجا یارو تا هویچ رو با اینترنت سفارش میده بعد ما عین ...پاشیم بریم تا دانشگاه اونجا بگیم امدیم ثبت نام؟ دانشگاههای خودمونم اینطوری نیست! بعدش هم ما جای بهتر آشنایی داریم که خودش میتونه برامون پذیرش بفرسته و بریم پیش خودشون و زبانشونم بهتر بلدیم جنابعالی شش ساله قراره براشون مدارکت رو بفرستی که هنوز دنبالش هم نرفتی. بعد عین خلا پاشیم بریم تو یه ده کوره که نه من زبانشونو میفهمم نه بچه که بگیم چی؟!!! بی هیچ مکاتبه ای..خبری...چیزی..بعدم تو که خودت بهتر سعید چاخانو میشناسی!! .....
- آی...هیچکدومتون به من اعتماد ندارین....انگار من بی سوادم که این حرفا رو به من میزنی...من خودم میدونم دارم چکار میکنم...همیشه تو ذوق آدم میزنین....
امان از دست این مردها!!!