Wednesday, February 20, 2008

معیار

از تو متنفرم چون:
1. احمقی
2. کلی سن و سالته ولی ادای بچه ها رو در میاری
3. چشم و هم چشمی میکنی
4. جرات نداری سر حرفت بمونی
5. همیشه بهانه ای به نام بچه داری همراهته
6. همواره در حال شکایت و غر زدنی
7. رانندگیت افتضاحه و هیچ تلاشی برای بهبودش نمیکنی
8. فرمانبری
9. بی منطقی
10. حتی برای سفت کردن یک پیچ محتاج دیگرانی
11. مثل یک انگل به زندگی فرد دیگری به نام شوهر چسبیدی
12. برای رسیدن به خواستت تن به هر حقارتی میدی
13. بین عقل و احساست نمیتونی بالانس کنی
14. دو به هم زنی میکنی
15. سالی یک صفحه کتاب هم نمیخونی
16. مدام در کار دیگران دخالت میکنی هرچند اندازه یک آمیب درباره موضوع اطلاعات نداشته باشی
17. مهمترین فعالیت زندگیت رفتن به آرایشگاهه
18. با یک سرویس طلا میشه خریدت
19. ظاهرت مظلومه و درونت پر از حیله و دسیسه
20. به جای رفع نقاط ضعفت همیشه دنبال کسی هستی تا پشتش قایم بشی
21. بی وفایی
22. هیچ برنامه ای تو زندگیت نداری
23. اجازه میدی معیار ارزیابیت پختن قرمه سبزی و مرتب بودن کابینت آشپزخونه باشه
24. بزرگترین بحران زندگیت قطع شدن تلفنه
25. جنبه ی داشتن کوچکترین قدرتی رو نداری
26. به همه ی هم جنسات به چشم رقیب نگاه میکنی
27. ...
منو نزنید...درد دلی بود...هستند چنین زنانی...کم هم نیستند...
همینها باعث میشن من و تو ، به عنوان یک زن ، مجبور باشیم حضور یا فقدان خیلی خصائل رو در یک زن ، به دیگری اثبات کنیم،تا بفهمند این مشخصه ها عمومیت نداره.

Sunday, February 17, 2008

نمیدونم چرا وقتی آدم(منظورم از آدم خودمه) کار داره اینطوری کرم به جونش میفته که هی بپلکه اینور و اونور. هی هزار بار بره بلاگ ...و... رو چک کنه ببینه آپ کردند یا نه. بره ببینه ...که سی ثانیه هم نشده براش کامنت گذاشته بود جوابشو داده یا نه. با تلورانس سی و هفت بار و نیم در دقیقه دستشوییش میگیره و به جای اینکه عین آدم سرش رو بندازه پایین کارش رو بکنه هی وول بزنه تو واحد و از سر میز این بره سر میز اون. تازه این وسط شونصد و نود و پنج تاپیک قلقلکش بده برای آپ کردن و هی به خودش نهیب بزنه که بچه سنگین باش تو دیروز آپ کردی. بذار این نوشته ی گوهر بارت رو بخونن بعد بپر یکی دیگه بذار.
در همین راستا به خودت میگی حالا که حواست جمع نیست برو اون میل خاک بر سر شرکت رو چک کن ببین هیچکس حاضر شده بیاد باهاتون مشارکت کنه(موضوع مشارکت رو نمیتونم لو بدم اصرار نکنید آخه محرمانس) بعد چون دیفالتت گوگله جای اینکه بری رو منوی ایمیل پا میشی سرچ میکنی سید ابراهیم نبوی بعد میبینی خدایا نبوی تو بلاگفا بلاگ داره. بعد مجبور میشی(دقت کنید خواسته ی قلبیت این نیست ولی مجبور میشی) بشینی همه ی نوشته هاشو بخونی . بعد هی با خودت بگی یعنی نبوی با سبیل خوش تیپ تره یا بی سبیل. بعد آقای ... و... و... رو با سبیل و بی سبیل تصور کنی. هی لبخند بلاهت بزنی.
بعد هم هی گوشیت رو بگیری جلوی چشمت شاید یک نفر دلش به رحم اومده باشه یک اس ام اس بهت زده باشه تا تو گیر بدی و باهاش کل کل کنی. بعد هی دلشوره بگیری که خدایا عقلم بده . باید این کار رو امروز دیگه تحویل بدم. ولی خوب نمیتونی. میخوای..ولی نمیتونی. تا میای یک کلوم تایپ کنی یاد اونروز و اون یکی روز و اون یکی تر روز میفتی بعد هی تجزیه تحلیل میکنی هی میگی یعنی اگه اینو میگفتم اینطوری میشد یا اگه اونو میگفتم اونطوری میشد .
خلاصه اینطوری میشه که سرتو بالا میکنی میبینی ساعت یک ربع به سه شده و دریغ از یک خط گزارش. با عزم جزم شده میشینی به کار کردن که یهو میبینی ای داد...آپ کرده. خوب بده باید بری نظر بدی خوبیت نداره.

امروز من اینطوری بود. تا یازده عین الاغ کدخدا کار کردم ولی نمیدونم یهو چه مرگم شد که اینطوری به وول وولک افتادم. یعنی من نامردم اگه این گزارش رو امروز تحویل ندم. حالا ببینید.
(خدایاااا.....)

Saturday, February 16, 2008

لیوان نیمه پر

یک سری از آدمها رو من بهشون میگم آدمهای صفر و یکی . آدمهایی که لیوان زندگی رو یا پره پر میبینند یا خالیه خالی. خوب البته درست تر اینه که بگم هممون در برخی موارد اینطوری میشیم.
(مثلن خودم الان درباره گزارش ورودی جلسه بازنگری اینطوری شدم. همش لیوان گزارش رو خالی میبینم. و خوشبختانه در مورد بانی مدتیه فقط پره پر میبینمش.)

با هردو نوعشون در تماس نزدیک بودم:
- آدمهای صفر و یک لیوان خالی بینی که دیدم با هیچ چیزی ارضا نشدند. هرگز از لحظات ناب زندگیشون لذت نبردند. همیشه پره تشویش و اضطراب بودند و همیشه منفی بافی هاشون اعصابمو خورد کرده.
- آدمهایی که همیشه لیوان رو پر میدیدند هم همچین به نظرم جالب نبودند. آدمهای پر فیس و افاده ی خود برتر بینی بودند که خودشون رو کامل میدیدند و هرچیزی که به نوعی ارتباطی باهاشون داشته رو هم کامل و پر میدیدند. اینا هم اعصابمو خورد میکنند.

کار کردن با این سیستم یک چیزی رو بهم یاد داده.اینکه برای هر مسئله ای جنبه ی دیگه ای هم وجود داره. یا به نوعی همونطور که نیمه ی خالی هست نیمه ی پر هم هست و برعکس. توی بحثها معمولن درباره ی اون یکی نیمه حرف میزنم. ولی تصمیمم بر اساس نیمه ی پر لیوانه . بیرونم نیمه ی پر لیوان رو میبینه و نیمه ی خالی رو در درونم تجزیه تحلیل میکنم. نه اینکه نبینمش ولی میخوام روش زوم نکنم فقط در نظر داشته باشمش.

خوشم میاد از این لیوان نیمه پر.
خوشم میاد از آدمهایی که همیشه لیوانشون نیمه پره. خوشم میاد از آدمهایی که بین یک چهارم و چهار پنجم در نوسانند.
از مطلق گرایی بیزارم. هرچند هراز گاهی گریبانگیرم میشه و لج میکنم.

البته میدونید که واقع گرا بودن با دیدن نیمه ی خالی لیوان فرق میکنه.