Wednesday, August 8, 2007

مصافحه

معمولن در برخورد اول با همدیگه دست میدیم از روی همین دست دادن به خیلی از روحیات شخص مقابلمون پی میبریم. این نتیجه ی سالیان سال (29 سال و چهار ماه) مصافحه ی منه:
آدمهایی که وقتی باهاشون دست میدی:

دستشون عین دست مجسمه ست. انگشتهای سیخ و کف دست خمیده. شما نمیدونید کی باید دستشونو ول کنید و میترسید با رها کردن، دستشون بیفته زمین و بشکنه. این آدمها معمولن خشک و انعطاف ناپذیرند. حرف حرف خودشونه. شما برید بالا، بیاید پایین. تو خاک و خل غلت بزنید، باز هم ماست از دیدشون سیاهه. روش مقابله باهاشون لبخند و هرکه به راه خویش مشغوله.

یک چیزی فراتر از لبخند به لبشونه ودستتون رو همچین فشار میدن که آه از نهادتون در میاد. همیشه برعکس اونچه شما در نظرتونه رفتار میکنند. شوخ و شنگند و ده تا جک دست اول تو چنته دارند. معمولن اهل وفا و مفا نیستند. خوشگذروند و باهاشون خوش میگذره. آدمهای موثری هستند. روش برخورد باهاشون به قصد تفریح و رهایی از تفکرات آزار دهندس. نمیشه ازشون انتظار همدردی یا راهنمایی داشت.

دستشون مثل دست مرده سرده ، از فاصله ی دور باهاتون دست میدند و سریع دستتون رو رها میکنند. آدمهای بدقلق و منزوی هستند. میتونند ساعتها بنشینند و حتی لبخند نزنن. معمولن معلوم نیست دارن کجا رو نگاه میکنند و تهی از هرنوع احساسند. بهتون توصیه میکنم بی خیالشون بشید هرچند بی آزارتر از اونچه به نظر میرسه هستند.

پوست دستشون خشک و زبره انگشتهاشون رو سریع دور دستتون حلقه میکنند و عین ویبراتور تکونتون میدن .به مدت یک دقیقه اینکار رو ادامه میدن سپس دستتون رو با زاویه ی شیب مثبت نود درجه با سمت بالا پرت میکنند. اینها آدمهای دستپاچه و کم طاقتی هستند . هرچی میخوان فوریه. اهل مدیریتند و در عین حال به نظراتتون اهمیت میدن. ولی تند و سریعند . صبر در قاموسشون نیست. باید پا به پاشون بدوید وگرنه جا بمونید حتی برنمیگردند نگاهتون کنند. معمولن خیلی دوست داشتنی هستند.

دستهای تپل و نرمی دارند. دستشون گرمه و تا وقتی شما دستشون رو ول نکنید همچنان نگهتون میدارند. اینها فوق العاده آدمهای خوش مشربی هستند. مهربونند. صبورند. معمولن آینده نگر نیستند. میتونید 40 سال باهاشون دوست باشید و ازشون یک کلمه شکایت نشنوید. اهل حالند وممکنه تو عمرشون یک جلد کتاب هم نخونده باشند ولی به اندازه دهخدا اطلاعات داشته باشند. دوستهای خوبی هستند .

مهم نیست چطوری دست میدند ولی اون یکی دستشون رو میذارند پشتتون. این آدمها معمولن خودشون رو از دیگران داناتر و بزرگتر میدونند. حامی های خوبی هستند.

دستشون خیلی خیلی گرمه. میشه گفت داغه. دستتون رو که گرفتند دیگه ول نمیکنند. از این دست به اون دست میدنش و باهاتون صحبت میکنند. گهگاه دستتون رو فشار میدن و تا میاید دستتون رو بکشید محکم نگهش میدارند. اینها آدمهای دقیقی هستند. آدم شناسند. بعضی وقتها کرمو هستند. ولی تیزهوشند. مطمئن باشید مدتها طول میکشه تا به کنه قلبشون پی ببرید . معمولن عاشق پیشه اند.

و اما مصافحه ی مطلوب از دید نیکو:
به فاصله ی یک قدم از طرف مقابلتون قرار بگیرید(لازم نیست بپرید تو بغلش یا مثل الفنون از یک کیلومتری دستتونو دراز کنید) . آرنجتون رو به پهلوتون نچسبونید . انگشتاتون رو دور دست طرف حلقه کنید و به گرمی دستشو کمی(کمی) فشار بدید و بعد کمی (کمی) دستشو نگه دارید و بعد انگشتاتونو باز کنید (یهو دستشو ول نکنید ). اگه منظور خاصی ندارید دست آقایون رو زیاد تو دستتون نگه ندارید. نه اینجا انگلیسه نه الان قرن شونزدهم پس خواهشن دست خانومها رو نبوسید. به طور منقطع دست ندید اونطوری که مچ طرف رو میگیرند و در نهایت سر ناخنش رو رها میکنند. اگه دستتون خیس یا کثیفه خواهشن با ساعد و آرنج و جاهای دیگه دست ندید و موقع دست دادن به چشمها(حداقل صورت) طرف مقابلتون نگاه کنید...
بقیش با خودتون.

Monday, August 6, 2007

در آستانه

به اندیشیدن خطر مکن - روزگار غریبی ست نازنین
معمولن حوصله ی خرید از جاهای به این شلوغی رو ندارم. با بانی ایستادیم یک گوشه و بچه ها رفتند برای خرید. یواشکی به پهلوم زد و گفت اینو ببین. یک زن جوون و یک جفت پسر دوقلوی 4-5 ساله. هیچکدوم ابرو نداشتند. یعنی ابروها تراشیده شده بود. زن معلوم الحال بود. موهای بچه ها فرفری و کرم رنگ شده بود. از ریشه های بیرون زده فهمیدم. دستشون رو میکشید و از این مغازه به اون مغازه میبرد. دو تا آدم قلچماق سه برابر هیکل من دنبالشون راه افتادندو زن معطل نکرد. از مغازه که بیرون اومد با یکیشون گرم صحبت شد. دیگری دست بچه ها رو گرفت و 5 نفری راهی شدند. از تصور آنچه پیش میومد ... نمیدونم...نمیدونم...

و توان غمناک تحمل تنهائي – تنهائي – تنهائي - تنهائي‌ي عريان.
چیزی که همیشه و در هر شرایطی درم وجود داشت آرامش بود. و برای آروم کردن دیگرانی که دوستشون داشتم ازش بهره میبردم. مدتیه احساس میکنم از دستش دادم. شبها تا 2-3 صبح بیدارم. مشکل خاصی وجود نداره که بگم برطرف میشه یا بهش عادت میکنم و درست میشه. بیدارم و فکر میکنم. از شدت خستگی به خودم میپیچم ولی ذهنم درگیره. تمرکزم رو از دست دادم . هرکاری رو باید حداقل دوبار انجام بدم. ذهنم آشفتس. چکارش کنم...

هرچند که غلغله‌ي آن سوي در زاده‌ي توهم توست نه انبوهي‌ي مهمانان
با اینکه با آنچه در تصورم بود تفاوتهای زیادی داشتند. با اینکه در مقابلشون مثل کسی بودم که از پنجره به محیط نگاه میکنه. با اینکه مدتهای مدید درگیر اجرا یا عدم اجراش بودم. دوستشون داشتم . از صمیم قلب. با تفاوتهاشون. صمیمتشون رو. سادگیشون رو. گرماشون رو. متفاوت بودنشون رو. حتی تعجب و من نبودنشون رو! و تبعاتش ... نمیدونم شاید آشفتگی ذهنم از اونه ...

Wednesday, August 1, 2007

نه ماهگی

خاله جونیا عمو جونیا سلام
اول بهتون بگم که اگه فکر کردین من دندون درآوردم کاملن در اشتباهید. اصلن میخوام بدونم فلسفه ی این دندون درآوردن چیه که بعدش مجبور بشید هی مسواک بزنید و هی دندون پزشکی برید و مدام هم درد تحمل کنید؟ بگذریم. هیجان انگیزترین کاری که میکنم اینه که دستم رو میگیرم به لبه ی تختم و می ایستم. بعدش پاهام خسته میشه ولی از اونجایی که بلد نیستم بنشینم یک عالمه جیغ و داد میکنم که یکی بیاد منو بنشونه. به خوبی میگم ماما! البته فقط در مواقع اضطراری بلدم بگم! بلدم تق تق سق بزنم و بعدش نانای کنم. حسابی هم روروک سواری میکنم. دنده جلو دنده عقب سنگچین پارک دوبل! هرچی بخواین!
تازگی ها وقتی از خواب بیدار میشم یک صدای بمی پیدا میکنم که نگید. هی هم دادمیزنم و میگم هوم هوم...خلاصه مامانم از این بابت خوشحاله که صدام مثل صدای مورچه نشده . ولی قول نمیدم ممکنه در آینده تغییر عقیده بدم. هنوز هم عاشق آب بازیم تازه خوبیش اینه که هر روز با بابام میریم حموم(البته منظور هر روزیه که بابا خونه باشه) بعد حسابی دوتایی آب بازی میکنیم. و بهترش اینه که آخرش یادمون میره بهتر بوده خودمون رو هم بشوریم!
راستی شما میدونید حباب چیه؟ خوب یکی دیگه از تفریحات من و بابام اینه که ساکت بنشینیم و مامانم برامون حباب درست کنه و ما بترکونیمشون. البته چون من کوچیکم و نمیتونم راه برم از بابام کم میارم ولی اون خیلی خوب حبابا رو میترکونه و صد البته وسطاش چیزای دیگه مثل میوه خوری و مجسمه و گلدون و اینا رو هم میترکونه!
اصلن صندلی غذامو دوست ندارم وای میزش رو که نگو... چیه ؟ دلم میخواد روی کاناپه بنشینم و لم بدم. البته بیشتر ترجیح میدم تو بغل باشم یا پای کامپیوتر. تازگی هم یاد گرفتم کیبورد کجا قایم میشه. تا میام تو بغل پامو میکنم زیر میز و کیبورد رو پیدا میکنم و حسابی از خجالتش در میام.
وقتی خیلی دلبر میشم همینطوری که نشستم کنار مامانم سرم رو میذارم روی پاش بعد هر چند دقیقه یکبار برمیگردم نگاهش میکنم و بهش لبخند میزنم!
تازه الو کردن هم بلدم. گوشی موبایل- گوشی تلفن-کنترل تلویزیون و ضبط و...- عروسکهای سخنگو- حتی بعضی وقتها که چیزی گیرم نمیاد با داروگ(غورباقه عزیزم) الو میکنم. بعضی وقتها هم به جای اینکه گوشی رو بذارم در گوشم میذارمش دم چشمم و یک چشمی به همه نگاه میکنم و الو میکنم. و کافیه توهین بزرگی چون گرفتن گوشی از دست من صورت بگیره...
راستی تو اینم ماه دهنم هم یک کمی برفک زد که خوشبختانه طی یک فقره کولی بازی از سمت مامان و روانه شدن سریع من به دکتر برفک ها نمایان نشده منهدم شدند.
صبحا که از خواب پا میشم هرکی کنارم باشه اول انگشتم رو میکنم تو دماغش بعد دهنش بعد چشمش دوباره دهنش وهمینطور ادامه میدم. چشم روهم خوب بلدم . چشم و چال هرچی عروسک و آدم بوده با انگشتای کوچولوم از جا درآوردم.
خوب من برم یک کمی غر غر کنم. شاید یکی منو بغل کنه. کاری ندارین؟ بوس.بوس
راستی تو اون عکسه تازه از سفر قندهار برگشته بودم!