Wednesday, March 18, 2009

نو روز 88 مبارک

آقا کی گفته ما مرده ایم؟ما زنده ایم و در نزد پروردگار خود روزی میخوریم. فقط گاهی جناب پروردگار پاشونو میذارن رو سیم اینترنت و بر نمیدارن.

سال نو بر همه شما عزیزان مبارک.

با آرزوی به ترینها برای تک تک شما.

Monday, March 2, 2009

هدیه

میدونید همیشه برام خریدن هدیه خیلی سخت بوده. اولا (از زمانی که اعلام استقلال کردم) کلن نمیدونستم چه میخوام بخرم. بعدش فهمیدم که اول باید ببینم چقدر بودجه "میخوام" و گاهن "باید" اختصاص بدم به این کار (چون از هرکی میپرسیدم چی بخرم میگفت چقدر میخوای بدی؟) خلاصه اینکه همیشه در آخرین لحظه هدیه ام رو میخرم و البته یه دلیل دیگه هم داره که اصلن تحمل نگهداشتن هدیه رو ندارم و بعد خرید فوری باید بدمش به طرف مقابل اگر طرف مقابلش هم در دسترس باشه که دیگه بدتر. باورتون میشه یکبار برای تولد مامانم سه بار کادو خریدم آخرش هم روز تولدش چیزی بهش ندادم؟ چون هر سه بار بعد خرید دویدم دادمش بهش!!!
همیشه خرید کردن برای آقایون برام یه معضل بوده. یعنی واقعن نمیشه با یک قیمت مناسب براشون هدیه مناسبی خرید. هرچی به نظرت خوبه گرونه و هرچی قیمتش مناسبه خودش مناسب نیست. برای یک دختر بیست ساله با بیست هزار تومن هزار تا موقعیت خرید داری ولی برای یک پسر بیست ساله با بیست تومن...خدایا چی میشه خرید؟
مدل بسته بندی هدایا برام خیلی مهمه. معمولن سعی میکنم در حد توانم بسته بندی جالب داشته باشه هدایام. و البته گاهی بسته بندی جالبتر از خود هدیه میشه.
معمولن برای کسانی که زیاد باهاشون صمیمی نیستم و سلیقشون رو نمیدونم یه سری چیز رو نمیخرم. مثل کتاب یا عطر. مخصوصن عطر چون باز کتاب رو میشه به کس دیگه ای هدیه بدی ولی عطری که پلمبش باز شده و ازش خوشت نیومده رو میخوای چکار کنی جز اینکه یادگاری نگه داری؟

از هدیه گرفتن همیشه و در همه حال و در هر موقعیتی و به هر نحوی خوشم میومده. گاهی هدایا رو قبول نمیکردم(البته این مربوط به دوران خود و دیگر آزاریه) ولی همین که کسی برام هدیه تهیه کرده بود یه دنیا خوشحالم میکرد.
در برابر هدیه گرفتن معمولن عکس العمل مسخره ای دارم. اینکه قبل از اینکه ببینم هدیه ام چیه میپرم تو بغل طرف و ماچ و موچش میکنم و هی ابراز خرسندی و تشکر میکنم. ولی گاهی هم باید مودب و موقر باشی و فقط لبخند بزنی و سرتو تکون بدی و تشکر کنی ولی خوب تو دلت که میتونی عروسی به پا کنی!
نهایتن اینکه به نظر من هدیه دادن و هدیه گرفتن یکی از بهترین چیزای دنیاست.
------------------------------
پ.ن کاملن بی ربط : ضرب المثلی هست که میگه: " دبل پی رو هرچی بیشتر هم بزنی بیشتر بوی بدش در میاد. " ولی خوب بعضیا دوست دارن دیگه!جز سکوت چه میشه کرد!

Saturday, February 28, 2009

همه ی هم کلاسی های من

فکر نمیکنم هرگز و در هیچ شرایطی جوی که بر کلاس و بین هم کلاسی های ما حاکم بود در جای دیگه ای بشه تجربه کرد. البته شاید این برداشت من از اون محیطه و شاید از دید عده ای محیط توپ و باحال و منسجم بوده!!!! خرخونی های یواشکی. زیرآب زنی های بی دلیل . حسادتهای بی ریشه. و چشم دیدن هم رو نداشتن از خصوصیات بارز بچه های کلاس ما بود. البته الان که درباره این موضوع خوب فکر میکنم میبینم که شاید این عکس العمل همه ی ما علی الخصوص در برابر تربیت سکسی غلط(منظورم نحوه ارتباط و برخورد با جنس مخالفه. واقعن این خلا رو من به عینه در هم نسلی های خودم مشاهده کردم. اینکه واقعن یک دختر و پسر در زمانی که من وارد دانشگاه شدم نمیدونستند چطور میتونند با هم ،هم کلاسی و دوست باشند و هیچ ارتباط عشقی بینشون وجود نداشته باشه! یعنی اگه خانم ایکس دو سه بار با آقای ایگرگ دوتایی حین حرف زدن مشاهده میشدند به این معنی بود که ارتباط عشقی بینشون وجود داره و بعضیا که سرشون برای این چیزا درد نمیکرد کلن بی خیال حتی حرف زدن با هم کلاسی هاشون میشدند و بعضی دیگه هم از این مسئله نهایت سوء استفاده رو میکردند). در مقابل گیرهایی که تو دانشگاه بهمون میدادند(یادمه یکی از دخترهای کلاس بانی اینها رو به علت کشیدن خط چشم میخواستند از دانشگاه اخراج کنند و با تعهد اخلاقی کتبی مندرج در پرونده راضی شدند ادامه تحصیل بده.) دوری از خانواده (از جمع سی و شش نفره ما فقط پنج نفر اهل همون شهر بودند). تربیت غلط (من نمیدونم ارتباط بد و نا درستی که بین بچه های کلاس ما(هم جنسها) وجود داشت رو به جز تربیت غلط پای چی باید بذارم!) و... بوده.

نهایتن اینکه جو بدی بود. چهل در صد روزهایی که من در اون چهار سال و در اون شهرستون گذروندم خاکستری بودند و دوست ندارم هیچکدومشون برگردند. ولی از اونجایی که آدمی معمولن چیزای خوب یادش میمونه بابت اون شصت درصد روزهای شیرین دوران دانشجویی دوران با نمکی برام بود.

الغرض..چندی پیش عده ای نه چندان کم از هم کلاسی هامواز طریق اینترنت یافتم. خدا رو شکر همشون یا ایران نبودند یا دکتر شده بودند یا هر دو! ولی همه اینها یک طرف پیامهای محبت آمیز همین همکلاسی های عزیز، ایمیلهای بسیار بسیار صمیمیشون ، ارسال عکس گل و بلبل و...منو عملن گیج کرد. نمیدونم تاثیر محیط اینقدر زیاده یا محیط مجازی باعث میشه با کسی که چهار سال عملن باهاش زندگی کردی و تو رو یه جوردیگه دیده و شناخته رفتاری غیر اونچه ازت دیده و انتظار داره داشته باشی.

من ارتباطم رو با همین هم کلاسی هایی که دقیقن اون روزها از دستشون کلافه میشدم ادامه میدم. هنوز در اولین گامهای ارتباطیم و من بوی بد دور زدنها و کارهای مسخره ان روزها رو استشمام میکنم. ولی شاید من هم دیگه آدم اون روزها نباشم!