Wednesday, May 30, 2007

عمومیت

از هرچی آدم با قد بین 160 تا 180 مو مشکی چشم قهوه ایه بدم میاد. مخصوصن اونهایی که شلوار جین میپوشن با تی شرت (یا روپوش سیاه)!
البته به خدا منظورم اصلن شما نیستیدا!
!!!
پ.ن:
1. تو رو خدا قبل اینکه بیاید منو بزنید به عنوان پست دقت کنید. راستی چند بار شده که رو در رو خصائلمونو شمردند و بهمون توهین کردند بعد با یک جمله ی منظورم شما نیستیدا! یا شوخی کردم. ماست مالیش کردند؟ این رو تو کامنت دونی گذاشته بودم منتقلش کردم به اینجا!
2. دیروز پست هفت ماهگی دینی پابلیش شد نمیدونم چرا رفته قبل این پست. عکسهاشو به زودی میذارم!

Tuesday, May 29, 2007

هفت ماهگی


من دینی هفت ماه دارم!
ای خدا... میبینید من دارم کم کمک بزرگ میشم؟ انگار همین دیروز بود که مامانم از اضطراب اینکه شیر برای امروزم کافیه یا نه شب خوابش نمیبرد...حالا دیگه من سوپ میخورم (شامل برنج-هویچ-سیب زمینی- ماهیچه-پیازو کدو با آب لیمو و روغن زیتون) ، فرنی میخورم. حریره بادوم دوست ندارم. آب سیب و موزو انگور میتونم بخورم. تازه موز رو هم خیلی دوست دارم ولی اینا خسیسی میکنن یه ذره بهم میدن هرچقدر هم به زور از دستشون میکشم نمیشه. وای عاشق بستنی ام. مخصوصن بستنی افتر ناین!!
صبحها هم ساعت 6 بیدار میشم آخه میترسم مامانم خواب بمونه و دیرش بشه . میدونید فکر کنم این اخلاق بی حالی بعد از خواب رو از مامان بابام به ارث بردم. وقتی بیدار میشم صدام در نمیاد و فقط با دستام بازی میکنم بعد اگه تا 10 دقیقه کسی نیاد سراغم یواش یواش آواز میخونم که بفهمند من بیدارم. حسابی هم بلدم دس دسی بکنم. تازه نانای هم میکنم. امروز مامانم که اومد سراغم دید پاهام از نرده های تخت آویزونه بیرون به عبارت دقیقتر نود درجه چرخیده بودم. آهنگهای مورد علاقه ام یکی خیلی زیاد کامران هومنه که اگه تو خواب هم باشم بیدار میشم و باهاش نانای میکنم. یکی هم طلوع من معین و اون آهنگ شاهرخه که توش نی نی ها رو نشون میده سر اینا هم هرجا باشم ساکت میشم و دقیق گوش میدم! عاشق مارک لباس و عروسک و هرچی بگید هستم . تا یک چیزی بهم میدن فوری میگردم مارکش رو پیدا میکنم و مدتها باهاش سرگرم میشم. یکبار تو مهمونی مارک تی شرت مامانمو کشیدم بیرون یکبار هم که تو تختم بودم با صدای ملچ مولوچ مارک دور تختیمو خوردم! وقتی هم که نخوام غذا بخورم همچین لثه های بی دندونمو به هم کیپ میکنم که به هیچ وجه نمیشه بازش کرد. لیوان رو هم خیلی دوست دارم . عاشق کاغذ و کتابم. یک کتاب داشتم که یه روز که مامانم اومد سراغم دید دارم یه چیزی میجوم و بعد دید نصف کتابم نیست!!!

حالا بهم کتاب حموم میده بخونم ولی خودم بعضی وقتها یواشکی کاتالوگها رو کش میرم و میخونمشون! از کلاه هم اصلن خوشم نمیاد فوری چنگ میزنم و با نق نق از سرم میکشمش. تازگی هم یاد گرفتم همه چیز رو پرت میکنم اون دور دورها اگرهم پرت نشد با پاهام اونقدر لگد میزنم تا ازم دور بشه بعد دولا میشم و کش میام که برش دارم و بعضی وقتها هم ولو میشم و گریه میکنم. تازه بلدم الکی هم گریه کنم. تا مامانم از کنارم رد میشه دستامو به طرفش دراز میکنم و الکی گریه میکنم که یعنی خیلی حالم بده منو بغل کن.

راستی چند وقت پیش که رفتیم خرید من سوار سبد خرید شدم اولش ترسیدم و دستامو عین طوطی قلاب سبد کردم ولی بعد دیدم خطر نداره و یک دستمو ول کردم و برای خودم سرلاک برداشتم! تازه یک ماهه با بابام میرم حموم. خیلی خوبه کلی با هم میخندیم و آب بازی میکنیم. آخرش هم کثیف میام بیرون خوب بابام که بلد نیست منو بشوره فقط بلده باهام آب بازی کنه. خیلی هم دوست دارم بایستم و تاتی تاتی کنم. ولی هنوز خیلی کوچیکم بلد نیستم! ولی میتونم دستمو بگیرم به لبه تخت و یک کوچولو وایستم.

Monday, May 28, 2007

گزارش

بی جنبگی : در راستای مبارزه با غم و غصه و نک و نال تصمیم گرفتم به موسیقی های شادتری گوش بدم. نمیدونم چرا تازگی ماشینها اینقدر با سرعت از کنارم رد میشن . نمیدونم چرا اینقدر سریع میرن کنار. نمیدونم چرا هی سپر عقبشون به سپر جلوی ماشین من نزدیک میشه. نمیدونم چرا راه 25 دقیقه ای رو یک ربعه میام!
من همینم همینجوری : مطمئن نیستم رئیس اینجا رو میخونه یا نه. پستهام از حال و هوای روزانه ام سرچشمه میگیره و این دلیلیه که احتمال میدم جملاتش از رفتار منه نه از خوندن بلاگم! خدایی تصور کنید اینجا رو بخونه. بیچاره با خوندن اصول مدیریت چه حالی شده ... اگر بعد از تمدید گواهینامه این دوره من از کار بیکار شدم بدونید که اینجا رو میخونده... سلام رئیس من خیلی خوبم به خدا!
پاستیل : یکی از چیزایی که خیلی دوست دارم پاستیله.مخصوصن از اون خرسیا. از صبح تا حالا فکر کنم یک دویست گرمی خورده باشم! گمونم خرسها دارن تو شکمم تظاهرات میکنن تو دلم آشوب به پا شده.
ادعا : خدایی خیلی بده آدم ادعا کنه چیزیه که نیست. مثلن من ...مقدسم و تا ماهی یکبار مجلس ...تو خونم نندازم ماهم ماه نمیشه بعد میام تو بلاگم ادعا میکنم یک روشنفکر فرهیخته ام و چنین و چنان. خوب خیلی از ماها تو بلاگمون بهتر از بیرونیم (یکیش خود من) ! ولی دیگه تفاوت از کجا تا کجا؟
هدیه : دلم میخواد برای مامانم یک انگشتر که خیلی وقته تو نخشه رو بخرم خوب راستش یک کمی گرونه خریدنش برای منم زیاد ساده نیست. ولی یک مشکل بزرگتر دارم. نمیخوام با کسی شریک بشم. بعد اگه من اونو بخرم این وسط بابام ضایع میشه با اون کادوش! بعد هم که میدونید چی میشه!
همسر شفیق : دیشب بانی بیچاره که تازه از ماموریت اومده بود خرید کرد بعد شام درست کرد بعد هم زیخت و پاشها رو جمع کرد. من هم دینی رو میخوابوندم و تا بلند میشدم برم گریه میکرد. بعد که بانی اومد بخوابه دیدم هی یه چیزایی میگه ولی خوب من هدفون تو گوشم بود نمیشنیدم چی میگه. بعد ده دقیقه دیدم میزنه بهم. میگم چیه؟ میگه فکر کردم غش کردی چرا جواب نمیدی؟ میگم چی میگفتی ؟ میگه داشتم غر میزدم. میگم من داشتم آهنگ گوش میکردم. حیف که اینجا شکلک انفجار نداره . خیلی بانی اون شکلی شده بود.