Sunday, September 6, 2009

زبان آتش

شنیدن کی بود مانند دیدن!




-------------------------
تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.
برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.
تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست...
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار...

-----------------------------------

درود براساتید این سرزمین !

Saturday, August 29, 2009

شهر قصه

خرس: سلام عليكم آبجي خانوم .بفرمائيد .حال شما چطوره ؟
خاله: سلام و درد پدرم .خاك به گورم … خاك به سرم .چه حرفا ؟چلاق بشي ايشااله !نزاکتم خوب چيزيه نه واله!
خرس: آبجي خانوم ببخشيد اگر جسارتي شد .بنده فقط عرض ادب نمودم .
خاله: خوب آخه خرس گنده ،آبجي خانوم نشد اسم !
خرس: پس چي بگم سيا چشم ؟
خاله: چه پر رو !
خرس: سفيدرو … سيه مو ؟
همه: سفيد بخت … سيه دل !
خاله; يه اسم خوب و خوشگل .يه اسم بگو که اسم باشه .جادو کنه طلسم باشه .به رنگ گندميم بياد .به چشم بادوميم بياد.بهار بشه نسيم بياد .
خرس: نگونگو دلم رفت !اين دل غافلم رفت !
خاله: نيگام بكن چه ماهم .با چشماي سياهم .دهن دارم …
ديگران …: يه غنچه !
خاله: ابرو دارم …
ديگران …: کمونچه !
خاله: قدم ببين …
ديگران …: بلنده !
خاله: گيسم ببين …
ديگران: … کمنده !
خرس: توکه منو شيدا کردي .خوبه منو پيدا کردي .تو که منو رسوا کردي .قفل دلم واکردي .

...

..."شهر قصه" حکایت دردناک آدمی است که نادانی ها ، خرافات ، عادتها ، سنتها و نظامهای تحمیل شده ، زندگی اش را محدود کرده اند... (بیژن مفید)

و از اون جالبتر اینه که آدم در شهر قصه ، به شهر قصه گوش بده!

Wednesday, August 26, 2009

بشر بودن یا نبودن

در آشفته بازار این روزها چیزی که بیشتر از همه حرص منو در میاره "حقوق بشر"ه . این روزا که تو یه کشوری مردم رو میکشن و بعد بیست سی روز جنازه "یخ زده"شونو تحویل میدن و تهدید میکنند که اگه شیون و گریه کنید به همون سرنوشت یخ زده"گی دچار میشین. وقتی متفکرین و تئورسین ها رو با پیش بینی ارتکاب به جرم دو ماه دو ماه میندازن تو انفرادی و با اعمال انواع شکنجه های روحی و روانی ازشون اعترافات به نفع خود میگیرند. وقتی تو تجمعات سکوت که حتی یک نفر صداش درنمیاد مستقیم به قلب و مغز مردم شکلیک میکنند. وقتی چهل نفر چهل نفر بی نام و نشان جسد انسانها رو خاک میکنند. وقتی هزار کار دیگه میکنند که حتی تصورش آدم رو دچار کابوس و روانپریشی میکنه. تو یاد "سازمان بین المللی حقوق بشر" می افتی و حالت از تمام دنیا به هم میخوره. آیا به این میگن عدم دخالت در مسائل داخلی یک کشور؟!!

در این رابطه "تاریخ تفتیش عقاید " رو میتونید بخونید ، البته نخوندید هم نخوندید! میتونید خودتون حوادث این روزها رو یادداشت کنید نسل اندر نسل منتقلش کنید تا چند صد سال دیگه ، با همین عنوان ، نوادگانتون منتشرش کنند و پولی به جیب بزنند و فاتحه ای نثار روحتون کنند.

ما تازه رسیدیم به قرون وسطی!