اکنون که قلم در دست دارم
نمیدونم شاید امروز همون فردایی باشه که دیروز هی میگفتم از فردا...برنامه تا امروز صبح که خوب پیشرفت ولی الان سه ساعته که :
منم و یک سری تلفن ضروری به خانه هنرمندان و سه چهارتا مادر که مثلن هماهنگ کنم بچه ها رو ببریم نمایش عروسکی!
منم و وسوسه خوردن این کیک و شکلاتهایی که رو میزمه و مقاومتی که باید از امروز به خرج بدم!!! باورم نمیشد این عکس منه! چرا با اونی که تو آینه دیدم فرق داشت پس!
منم و یک دستورالعمل کالیبراسیون که باید تا عصر نوشته و تایید و تصویب بشه !
منم و مامانم و نانا که مامان ساعت 4.5 حرکت میکنه و من یک ربع به چهار باید خودمو از اینجا برسونم اون سر شهر تا نانا رو بردارم و راضیش کنم کمتر بازی کنه تا برسیم بریم قنادی و بعدش مامانم رو قبل سفر ببینیم!
منم و یک سری نامه که از باز کردنشون وحشت دارم! وقتی انشائ دوتا آدم اینقدر با هم فرق داره نمیدونم چرا یکی باید نامه اون یکی رو ادیت کنه!
منم و یه بابای سرماخورده که احتمالن قصد داره این هفته که مامان نیست ما رو خون به جیگر کنه!
منم و یک گلو درد مسخره از اون مدلیا که هرچند وقت یکبار باید عین شیرفرهاد بگی اههههمم...تا بتونی حرف بزنی!
منم و یه رئیس ناآگاه (...) و یک کارمند (... )ترکه یک شبه قصد داره ره صد ساله بره!
منم و تلفنی که هی زررر میزنه نمیزاره به کارم برسم!
منم و یک سری خودکار که نمینویسند و یک اتود که نوک توش گیر کرده و یک منشی که رفته مرخصی!!!
منم و یک سری وبلاگ با پستهای طولانی!!!!
منم و یک آبدارچی که هی برام چایی میاره که نمیخوام و هی من باید به یه دختره که به موبایلش زنگ زده و "الزامن" میخواد بهشون یه کپسول آتشنشانی بفروشه بفهمونم که بابا نمیخوان!!
منم و یک گزارش طولانی ممیزی که باید بنویسمش ولی نمیشه!
منم و دوستی که واقعن باید به اوضاع ارتباطمون رسیدگی بشه! اونم امروز!
منم و یک لیست خرید خفن!!!
منم و تصمیمی بر تمرین برای آرامش اعصاب خودم و استاد عصبانی و بدبختم!
منم و یک انگشت بی حلقه و یه شوهر دوپهلو که از صبح ده بار بهم یادآوری کرده حلقمو جا گذاشتم!
منم و حفظ آرامش برای کمتر عصبانی شدن ، برای کمتر داد زدن ، برای کمتر حرص خوردن و برای بیشتر لذت برن!
من میتوانم!