Wednesday, October 3, 2007

یازده ماهگی


خاله جونیا عمو جونیا سلام. سلام سلام.
دینی یازده ماهه گزارش میدهد.
یادتونه پارسال این موقع مامانم رفته بود نشسته بود تو خونه منتظر بود که من تو مهر به دنیا بیام. یادتونه من تو دلش جا خوش کرده بودم و میگفتم مممم...حو...صله....ندا...رم. (به مدل گیگیلی خوانده شود) . خوب حالا امسال عوضش یازده ماهه شدم براتون.
اول اینکه یک دونه از دندونهای بالاییم هم در اومده. البته نمیدونم چرا مامانم با دیدن این دندون وحشت کرد. آخه عقیده داره که این دندونه خیلی گندس. و بعدش هم یک پیش بینی کرد که در آینده علاوه بر جراحی بینی نیاز به اوتودنسی هم دارم.
دیگه به راحتی دستم رو به در و دیوار و میز و مبل میگیرم و راه میرم. به هرچی بخوام دست میزنم و بعد زیر چشمی به اطرافیانم نگاه میکنم. اگه داشتند منو نگاه میکردند با انگشت فسقلیم بهشون اشاره میکنم که یعنی نه نه نه..دست نمیزنه...ولی بعد باز یواشکی با پام امتحان میکنم ببینم چیه.


علاقه ی فراوانی به آهنگسازی دارم. با قاشقهای پلاستیکی و فلزی روی کاسه و جعبه میزنم و آهنگسازی میکنم. بعضی وقتها هم باهاش میخونم. لای لا لا لای هم بلدم بکنم. زبونم رو تا ته از دهنم در میارم و میبرم تو . با سرعت شونصد و هشتاد بار در دقیقه اینکار رو انجام میدم که باعث میشه اطرافیان از شدت خنده بی هوش بشن بعد با اون چشمهای نخود چی بهشون خیره میشم که برای چی میخندید؟


میرم زیر صندلی غذام مینشینم و راهش میبرم و خودم از خنده غش میکنم. اصلن دوست ندارم غذا بخورم. دلم میخواد کوچولو بمونم. ولی مرغ دوست دارم. تکه های ریز ریز مرغ رو از روی میزم برمیدارم و میذارم تو دهنم.


البته عادت دارم تا چیزی رو کامل نجویدم قورت ندم. مرتب روی زمین میگردم و کافیه یک ذره حتی به اندازه یک اپسیلون پیدا کنم فوری میذارمش تو دهنم و سه ساعت میجومش. البته یکبار هم مامانم اومد دید من تو دهنم پره به زور دهنم رو باز کرد و دید یک گل سر گنده ام رو چپوندم تو دهنم. بعد که درش آورد اونقدر گریه کردم که نگید. خیلی خوشمزه بود آخه.


وقتی خوابم نمیاد و به زور منو میخوابونه دستمو به لبه ی تخت میگیرم و می ایستم و داد میزنم: بابا. اونموقع هست که بابام خودش رو از اقصی نقاط خونه به من میرسونه .


تازه یکبار هم بدجنسی کردم و عکس شرک رو نشونش دادم و گفتم بابا! آی دل مامانم خنک شد.
شبهایی که مامانم خیلی خستس و معلم کلاس اول(رئیسشه) کلی اذیتش کرده من خوب میفهمم به خاطر همین تا صبح شونصد بار بیدار میشم وگریه میکنم. البته فقط میخوام حالشو بپرسما منظور دیگه ای ندارم. یک کار بامزه هم بلدم خوشه انگور رو دستم میگیرم و یه دونه یه دونه ازش میکنم و میخورم. وقتی هم که سیر شدم انگورها رو به زور تو دهن بقیه میذارم.


میگن هوا داره سرد میشه اولین باری که امسال شلوار بلند پوشیدم اونقدر تعجب کردم که نگید. پاچه های شلوارمو با دست گرفته بودم ومیخواستم بکنمشون و هی به مامانم اشاره و قرقر میکردم که این چیه دیگه؟ ولی الان عادت کردم.
من و مامانم کلی تو خونه برای خودمون تمرین آواز میکنیم. البته بابا هر روز که میاد به اطلاعمون میرسونه که صدامون چقدر پیشرفت کرده و از راهروی طبقه ی چندم قابل شنیدنه ولی ما از رو نمیریم. مامانم میگه...عاشقتم دنبالتم خونه به خونه (آخه این آهنگ مورد علاقه ی منه) من هم دنبالش میگم لای لا لا لای لای ...(با همون روش زبون درآوردن خودم) بعد جفتمون از خنده غش میکنیم.
به پابند خیلی خیلی علاقه دارم. چهار دست و پا دنبال مامانم میدوم و با انگشتهای کوچولوم به پابندش اشاره میکنم و جیغ میکشم. وقتی هم که نشسته عین هاپو میام نزدیکش و یکی یکی آویزها رو با دندونام امتحان میکنم. لباس پوشیدن رو خیلی دوست دارم تا یک بکه لباس پیدا میکنم با تلاش هرچه بیشتر میخوام بپوشمش.
ولی وای به موقعی که بد اخلاق بشم. یا باید منو بغل کنند یا دستمو بگیرند که من راه برم. بعضی وقتها هم حوصله ی هیچکس رو ندارم و خودم هم نمیدونم چمه و همش نق نق میکنم و همه رو بیچاره میکنم. باورتون میشه ؟ من ماه دیگه یکساله میشم. یه دختر تنبل که نه راه میره نه حرف میزنه! خدا رحم کرد دندون درآوردم.
خوب فعلن بای بای تا یکسالگی.
بوس.بوس .برای همه!

Monday, September 3, 2007


در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو
و من


یک مدتی دارم میرم مرخصی. نه از کار ، که از دنیای مجازی.
برمیگردم.
دیر و زود داره ، سوخت و سوز نداره.

Sunday, September 2, 2007

ده ماهگی


خاله جونیا عمو جونیا
سلام
اول همه اینکه من دندون درآوردم. خواهش میکنم قابل شما رو نداشت. بعد از دندون درآوردن هم یک تب اساسی کردم و شب تا صبح نخوابیدم. جالبش اینه که در عرض دو روز دو تا دندون درآوردم! در همین حین مامان و بابام هم سرما خوردند و خلاصه ماجرایی داشتیم. این مامانه هم که این چند وقت مالیخولیا گرفته بود...البته در جهت مثبت. چون اونقدر خودش رو فدای خانه و خانواده کرد که در این یک ماه کلی لاغری اتخاذ کرده و دیگه جون نداره منو بغل کنه اینور اونور بگردونه.
با اجازتون من جای چراغ و عکس رو یاد گرفتم. تا بهم میگن چراغ کو با انگشت کوچولوم بهش اشاره میکنم. ضمنن خیلی خوب بلدم بگم :"بابا" ولی برای اینکه دل مامانم نسوزه از هر شونصد و هشتاد بار که میگم بابا یواشکی یکبار هم میگم "ماما"
عاشق راه رفتن شدم. دستم رو میگیرم به لبه ی میز یا مبل و برای خودم راه میرم. تازه اگه چیزی روی طبقه ی زیری میز باشه و دستم بهش نرسه اونقدر پامو دراز میکنم تا بندازمش.
از دیشب خودم رو به شکل چهار دست و پا در میارم. ولی ماشالا از اونجایی که خیلی محتاطم همینطوری قمبولی میمونم و میترسم جنب بخورم . بعد خسته میشم و سرم رو میذارم زمین و بعدش هم طبق معمول که وقتی یک کاری یاد میگیرم بلد نیستم به وضعیت قبلیم برگردم شروع میکنم به جیغ و داد و گریه که یکی منو بنشونه.
تا یک نفر آشنا باهام صحبت میکنه فوری حواسش رو پرت میکنم. با انگشتم الکی در و دیوار رو نشون میدم و میگم: ا....ا....ا... یعنی به اونجا نگاه کنه و منو به حال خودم بذاره.
تازگی ها هم یک کار بامزه یاد گرفتم. وقتی میخوام بخوابم دست مامانم رو میگیرم و میذارم روی صورتم. و تا من کاملن بی هوش نشدم حق نداره دستشو از دست و صورت من جدا کنه.
عاشق بازی کردن با کاسه و قاشق هستم. به قول بابام اینجا بازار مسگرهاست. البته این کار، کار مامانای بی حوصلس ولی بابام به من یادش داده تا وقتی داره از من پرستاری میکنه زیاد مزاحمش نشم. مامانم حرص میخوره؟ خوب بخوره من و بابا که راضی هستیم!
یک کار بد هم بلدم . اینکه تا چیزی بر وفق مرادم نباشه دو دستی میزنم تو سر خودم نه یک بار که بارهای بار. خیلی محکم. بعد دردم میاد و گریه میکنم. گمونم باید با یک روانشناس مشورت کنم!
توی این ماه دوبار از تخت افتادم پایین. یکبار گربه ام رو انداختم پایین تخت و خودم به دنبالش رفتم و بامب دراز به دراز افتادم کف اتاق. که حاصلش به جا موندن اثر چهار انگشت مامانم روی صورتش بود. یکبار هم تو بغل مامانم دوتایی خواب بودیم که من یهو سه چهارتا غلت زدم و خودم رو انداختم پایین!
میوه خیلی دوست دارم. ولی همه ی میوه ها رو به من نمیدند. من البته خودم حمله میکنم و طی یک عملیات وحشیانه چیزی رو که میخوام به چنگ میارم.
دیشب هم مامانم زحمت کشید و موهای منو کوتاه کرد . الان خیلی خوشگل شدم نه؟
تا ماه دیگه.
بای بای.